باشگاه خبرنگاران جوان؛ علی محرابی* - حمله ایالات متحده آمریکا و اسرائیل به ایران در خردادماه و سپس اسفندماه ۱۴۰۴ صرفاً در چارچوب یک بحران منطقهای، پرونده هستهای، رقابتهای کلاسیک امنیتی یا حتی نزاع دیرینه واشنگتن-تلآویو با تهران قابل تبیین نیست. چنین خوانش تقلیلگرایانهای، اگرچه وجوهی از واقعیت میدانی را بازتاب میدهد، اما از درک لایههای بنیادین و ساختاری این بحران عاجز است.
اهمیت راهبردی این جنگ در آن است که دقیقاً در نقطه تقاطع سه کلانروند نظام بینالملل قرار گرفته است: «افول نسبی هژمونی آمریکا»، «خیزش قدرتهای آسیایی» و «تلاش بلوک غرب برای مهار گذار به نظم چندقطبی». از این منظر، جنگ رمضان نه یک رخداد منفرد و تاکتیکی، بلکه کاتالیزوری تعیینکننده در فرایند تاریخی گذار نظم بینالمللی محسوب میشود.
تبارشناسی گذار ساختاری؛ از لحظه تکقطبی تا چندقطبی نامتقارن
برای فهم عمیق این منازعه، باید به تحول ساختار توزیع قدرت پس از جنگ سرد بازگشت. فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۹۱، نقطه پایان نظام دوقطبی و آغازگر وضعیتی بود که در ادبیات روابط بینالملل از آن به عنوان «لحظه تکقطبی» یاد میشود. در دهه نخستین پس از جنگ سرد، ایالات متحده خود را نه صرفاً یک قدرت برتر، بلکه هژمون بلامنازع نظم جهانی با رسالت بسط گفتمان لیبرالیسم میپنداشت.
با این حال، این تثبیت هژمونیک دیری نپایید. از آغازین سالهای قرن بیستویکم، مجموعهای از متغیرها از جمله فرسایش استراتژیک در جنگهای افغانستان و عراق، بحران مالی جهانی در سال ۲۰۰۸، خیزش خیرهکننده اقتصادی چین، احیای ژئوپلیتیک روسیه و گسترش نارضایتیهای ساختاری از نظم لیبرال غربمحور، نشانههای زوال نظام تکقطبی را آشکار ساخت.
نظام بینالملل در ابتدا وارد یک فاز گذار «یک-چندقطبی» گردید؛ وضعیتی که در آن واشنگتن همچنان قدرت مسلط نظامی بود، اما ظرفیت تحمیل اراده سیاسی خود را بدون پرداخت هزینههای گزاف از دست داده بود. با ظهور قطبهای جدید قدرت در اوراسیا و اتحادیه اروپا، این روند از نیمه دهه ۲۰۱۰ میلادی شتابی فزاینده به سوی یک نظام چندقطبی به خود گرفت.
ایران و تقابل هستیشناختی علیه هژمونی غرب
در چنین بستر سیستمی، مسئله ایران برای محور واشنگتن-تلآویو هرگز به برنامه هستهای یا توانمندیهای موشکی تقلیل نمییابد. این مؤلفههای سختافزاری، گرچه در سطح اعلانی و دیپلماسی عمومی بهشدت برجسته میشوند، اما کارکردی عمدتاً توجیهگر و عملیاتی دارند. مسئله بنیادین آن است که جمهوری اسلامی ایران از بدو تکوین، در سطحی «هستیشناختی» خود را در تقابل با نظم هژمونیک غرب تعریف کرده است.
ایران نه تنها در ساحت گفتمانی با دکترینهای ایالات متحده به مخالفت برخاسته، بلکه در ساحت میدانی نیز معماری امنیتی و سیاسی تحمیلی غرب در منطقه غرب آسیا را به چالش کشیده است. از این منظر، تهران در دستگاه ادراکی واشنگتن و تلآویو، صرفاً یک «کنشگر تجدیدنظرطلب» و مخالف وضع موجود نیست، بلکه یک «کنشگر نظمساز بدیل» است که ظرفیت تولید و تکثیر هنجارها و ساختارهای مقاومتی ضدغربی را داراست.
مثلث گذار و ژئوپلیتیک آسیاییشدن قدرت
وزن راهبردی ایران زمانی عیانتر میشود که در پیوند با کلانروند «آسیاییشدن قدرت جهانی» مورد خوانش قرار گیرد. در شرایط کنونی، مقاومت در برابر نظم غربمحور بر سه پایه استوار است: چین در حوزه اقتصاد سیاسی و فناوری، روسیه در حوزه امنیت و موازنه سخت ژئوپلیتیکی، و ایران در حوزه اتصال ژئواستراتژیک، امنیت انرژی، شبکهسازی مقاومت منطقهای و عمق تمدنی.
ایران در نقطه ثقل غرب آسیا قرار گرفته است؛ منطقهای که هارتلند (قلب) اتصال شرق و غرب، کریدور شمال-جنوب، و شاهرگ امنیت انرژی و تجارت جهانی است. بر همین اساس، پروژه تضعیف یا فروپاشی ایران، در مختصات کلان راهبردی، فراتر از مهار یک دولت ملی منطقهای ارزیابی میشود؛ هدف اصلی، گسستن یکی از حلقههای حیاتی در زنجیره گذار نظم جهانی از آتلانتیک به اوراسیا است.
استراتژی مهار ساختاری؛ اهداف حداقلی و حداکثری جنگ
با ابتنا بر این چارچوب تحلیلی، جنگ رمضان را باید تلاشی هماهنگ برای «مهار ساختاری» گذار سیستم بینالملل دانست. استراتژی کلان واشنگتن و تلآویو آن است که پیش از تثبیت نهایی نظم چندقطبی آسیامحور، یکی از ستونهای پیشبرنده آن در غرب آسیا را خنثی سازند.
در این کارزار، هدف حداقلی، ایجاد فرسایش در قدرت بازدارندگی و تحدید شعاع نفوذ منطقهای ایران است. اما هدف حداکثری، بسیار فراتر از تغییر رفتار تهران تعریف شده و معطوف به بازطراحی بنیادین ژئوپلیتیک ایران و متعاقباً، بازآرایی معماری امنیتی منطقه با محوریت مطلق هژمونی آمریکایی-اسرائیلی است.
در این سطح از تحلیل، سناریوهای مبتنی بر بیثباتسازی ساختاری، فعالکردن گسلهای اجتماعی، تجزیهطلبی و تغییر مرزهای ملی، همگی در قامت یک ابرپروژه قابل فهم است؛ پروژهای که غایت آن تحقق دکترین «اسرائیل بزرگ» و تثبیت برتری و هژمونی بلامنازع تلآویو از شامات تا خلیج فارس است.
اقتصاد سیاسی جنگ و پدیده بیشگستردگی هژمونیک
پیامدهای فرامنطقهای این جنگ اثبات کرد که منازعه با ایران دارای امتدادهای گریزناپذیر در سطح نظام جهانی است. انسداد در نقاط گرهای نظیر تنگه هرمز، شوکهای قیمتی در بازار انرژی، اخلال در زنجیره تأمین و بازتولید چرخههای تورمی در اقتصادهای غربی، مبین آن است که ایران صرفاً یک جغرافیای تحت هجوم نیست، بلکه یک «گره حیاتی» در اقتصاد سیاسی بینالملل است. در این پیکار، میدان نبرد از آسمان سرزمینهای اشغالی، منطقه و ایران فراتر رفته و مستقیماً به سیاست داخلی ایالات متحده، امنیت انرژی جهانی و بحران مشروعیت نظم غربی سرریز کرده است.
روندهای میدانی، اعم از شکنندگی ترتیبات آتشبس، تداوم تنشها پیرامون لبنان و دریای سرخ، و ورود جنگ به فاز فرسایشی چندسطحی، نشانگر آن است که مدیریت تصاعد بحران برای واشنگتن و تلآویو بهشدت دشوار شده است. این وضعیت از منظر نظری اهمیت شایانی دارد؛ چراکه قدرت هژمونیک زمانی به نقطه آسیبپذیری بحرانی میرسد که هزینههای حفظ نظم موجود، از ظرفیتهای سیاسی، اقتصادی و تابآوری اجتماعی آن فراتر رود؛ وضعیتی که در ادبیات نظری از آن به عنوان «بیشگستردگی هژمونیک» یاد میشود.
الگوی موازنهسازی قدرتهای شرقی
رفتار دیپلماتیک و راهبردی بیجینگ و مسکو در این بحران نیز باید دقیقاً از عینک تغییرات سیستمی رصد شود. حمایت سیاسی، اطلاعاتی یا دیپلماتیک این دو قدرت از تهران، صرفاً بازتابی از منافع دوجانبه یا تاکتیکی در تقابل با آمریکا نیست؛ بلکه تجلی بارز «موازنهسازی» در برابر بقایای نظم تکقطبی است.
همگرایی سهجانبه ایران، روسیه و چین در عرصههایی نظیر خنثیسازی مکانیسمهای تحریمی غرب در نهادهای بینالمللی، بیاعتبارسازی ابزارهای حقوقی هژمون و ارتقای هماهنگیهای امنیتی، دلالت بر آن دارد که جنگ رمضان عملاً به یک آزمون برای بلوکبندیهای آینده نظام بینالملل تبدیل شده است.
نتیجهگیری: دوگانه تاریخی نظم آینده
برآیند آنچه گفته شد نشان میدهد که سرنوشت این رویارویی، تنها سرنوشت حاکمیت ملی ایران را رقم نخواهد زد. در سناریویی که ایران موفق به دفع و مهار این جنگ ترکیبی شده و ابتکار عمل استراتژیک خود را حفظ نماید، معماری امنیتی آینده غرب آسیا، ماهیتی درونزا و بومی به خود گرفته و با نقشآفرینی محوری ایران تثبیت خواهد شد. تحقق این سناریو، روند گذار به نظام چندقطبی را کاتالیز کرده و به مثابه سیگنالی به قدرتهای نوظهور آسیایی است که ماشین جنگی هژمونی در حال افول غرب، قابل مهار و توقف است.
در سناریوی مقابل، چنانچه این جنگ به تضعیف استراتژیک و فرسایش ایران بینجامد، نظم امنیتی منطقه نه بر پایه همگرایی کشورهای عربی، بلکه تحت انقیاد و محوریت شبکهای آمریکا و اسرائیل بازسازی خواهد شد. تبعات چنین نتیجهای، تعلیق و کند شدن چشمگیر فرایند گذار نظم بینالمللی برای سالهای آتی خواهد بود.
در تحلیل نهایی، جنگ رمضان آوردگاهی بر سر آینده سیستم بینالملل است. جنگی که اگرچه گرانیگاه جغرافیایی آن ایران است، اما در جوهره خود منازعهای بر سر «توزیع قدرت»، «هویت»، «ژئوپلیتیک» و «نظم جهانی» است. ایران در این معادله دیالکتیکی، فراتر از یک دولت-ملت، نماینده یک موقعیت کلان تمدنی-راهبردی است که پیروزی یا شکست آن، میتواند مسیر تاریخ سیاسی جهان در قرن بیستویکم را بازنویسی کند.
پرسش بنیادین این منازعه، محاسبه تلفات نظامی و تاکتیکی نیست؛ پرسش کانونی این است که آیا نظم رو به زوال غرب میتواند با ابزار جنگ سخت، قطار تاریخ و گذار محتوم قدرت به آسیا را متوقف سازد؟ پاسخی که واقعیتهای میدانی به این پرسش خواهند داد، فرم و محتوای نظم جدید بینالمللی را برای نسلهای آینده پیکربندی خواهد کرد.