باشگاه خبرنگاران جوان؛ علی محرابی* - حمله مشترک ایالات متحده آمریکا و اسرائیل به ایران، مسدود شدن و کنترل تنگه هرمز از سوی تهران را در پی داشت. اکنون تنگه هرمز دیگر صرفا یک آبراه راهبردی یا ابزار واکنش تاکتیکی نیست؛ هرمز به مرکز ثقل بازدارندگی، اقتصاد سیاسی جهانی و آینده نظم منطقهای خلیج فارس تبدیل شده است؛ لذا پرسش اصلی اکنون این است که چرا حفظ تنگه هرمز و تبدیل آن به اهرم بازدارندگی و فشار برای ایران حیاتی است؟ حمله مستقیم آمریکا و اسرائیل به ایران نشان داد که طرف مقابل، دستکم در مقطع تصمیم، هزینه تعرض به ایران را قابل تحمل ارزیابی کرده بود؛ بنابراین ایران ناگزیر شد پس از وقوع حمله، با انسداد هرمز معادله هزینه-فایده دشمن را مختل کرده و از نو بازسازی کند.
منطق هرمز دقیقا در همین نقطه آغاز میشود. ایران در برابر آمریکا و شبکه ائتلافی آن از برتری قدرت متعارف و متقارن برخوردار نیست؛ اما سیاست بینالملل همیشه تابع جمع جبری توان نظامی نیست. قدرت زمانی تعیینکننده میشود که در زمین مناسب به کار گرفته شود. هرمز همان زمینی است که در آن جغرافیای ایران توانست برتری متعارف آمریکا را خنثی کند. آمریکا ممکن است قدرت متقارن بیشتری برای ضربهزدن داشته باشد، اما ایران در هرمز قدرت بیشتری برای ایجاد هزینه، تولید ریسک و جلوگیری از عادیسازی بحران دارد.
اهمیت هرمز از آنجاست که ایران میتواند بحران امنیت ملی خود را به بحران اقتصاد سیاسی جهانی تبدیل کند. بر اساس گزارش آژانس بینالمللی انرژی، در سال ۲۰۲۵ روزانه نزدیک به ۲۰ میلیون بشکه نفت و فرآوردههای نفتی از هرمز عبور کرده که معادل ۲۵ درصد تجارت نفتی جهان است و اختلال در این مسیر، بهویژه به دلیل نقش قطر در LNG، شوک بزرگی به بازار جهانی گاز وارد میکند. اداره اطلاعات انرژی آمریکا نیز میگوید در سال ۲۰۲۴ حدود یکپنجم تجارت جهانی LNG و بخش مهمی از جریان نفت و فرآوردههای نفتی جهان از هرمز عبور کرده است. این در شرایطی است که ظرفیت مسیرهای جایگزین تنها حدود ۳.۵ تا ۵.۵. میلیون بشکه در روز است. با شروع جنگ و در نتیجه آن انسداد این گره راهبردی، بانک جهانی در گزارش مه ۲۰۲۶ خود، اختلال در هرمز را بزرگترین شوک بازار نفت در تاریخ عنوان کرد. همین گزارش بیان میکند که عرضه جهانی نفت در مارس ۲۰۲۶ حدود ۱۰.۱ میلیون بشکه در روز سقوط کرده و انتظار میرود تولید جهانی نفت در سهماهه دوم ۲۰۲۶ نسبت به سال قبل ۶.۹ میلیون بشکه در روز، معادل ۶.۶ درصد، کاهش یابد. قیمت برنت نیز تا پایان مارس ۴۶ دلار در هر بشکه، معادل ۶۵ درصد، افزایش یافته است. بانک جهانی در گزارش دیگری پیشبینی کرده است که قیمت انرژی در سال ۲۰۲۶ حدود ۲۴ درصد افزایش یابد، قیمت کل کالاها ۱۶ درصد بالاتر رود و قیمت متوسط برنت به ۸۶ دلار برسد؛ این پیشبینی البته بر فرض خوشبینانهِ پایان مرحله حاد اختلال در تنگه و بازگشت تدریجی کشتیرانی به سطح پیشاجنگ تا اواخر ۲۰۲۶ استوار است. به همین دلیل، هرمز یک نقطه معمولی در نقشه نیست؛ مفصل اتصال امنیت ایران به امنیت انرژی و اقتصاد جهان است.
از منظر ادبیات بازدارندگی در روابط بینالملل، هرمز ابزار «مجازات مستقیم» به معنای کلاسیک نیست؛ ابزار تولید ریسک سیستمیک است. ایران با حفظ این اهرم، آمریکا و اسرائیل را به این نتیجه میرساند که جنگ علیه ایران نمیتواند محدود، قابل مدیریت و بیهزینه برای نظام جهانی باقی بماند. طرف مقابل شاید بتواند اهدافی را در خاک ایران بزند، اما نمیتواند پیامدهای بازار انرژی، بیمه دریایی، شرکتهای کشتیرانی، فشار دولتهای آسیایی، تورم جهانی و شکاف میان متحدان را به سادگی کنترل کند. در اینجا بازدارندگی نه از طریق برابری در آتش، بلکه از مسیر محروم کردن دشمن از اطمینان راهبردی شکل میگیرد.
این همان نقطهای است که برتری ژئوپولیتیکی ایران بر برتری متعارف آمریکا غلبه میکند. آمریکا برای اثبات کارآمدی قدرت خود باید امنیت عبور از هرمز را به طور پایدار تضمین کند؛ ایران برای تضعیف این تضمین کافی است نشان دهد عبور عادی، مطمئن و کمهزینه بدون لحاظ کردن منافع امنیتی تهران ممکن نیست. در منطق استراتژیهای دریایی، این تفاوت میان «کنترل دریا» و «اختلال دریا» است. کنترل دریا پرهزینه، مستمر و نیازمند موفقیت دائمی است؛ اما اختلال دریا با ایجاد عدم اطمینان، تأخیر، ریسک بیمهای و تهدید پراکنده نیز حاصل میشود؛ بنابراین آمریکا باید امنیت کامل تولید کند، اما ایران کافی است قطعیت امنیت را از بین ببرد.
گزارش مرکز مطالعات راهبردی و بینالمللی آمریکا نیز بحران هرمز را بیش از آنکه جنگ قدرت بداند، جنگ تابآوری، اراده سیاسی و اهرم چانهزنی توصیف میکند؛ یعنی میدانی که در آن ایران میکوشد هزینههای جهانی را افزایش دهد و بر محدودیت اراده سیاسی آمریکا حساب کند. این تحلیل دقیقا نشان میدهد چرا مسئله هرمز با عملیات نظامی صرف حل نمیشود. با این فرض که آمریکا میتواند عملیات انجام دهد، اما مسئله اصلی این است که آیا میتواند نظم عادی را بازگرداند؟ آیا میتواند بازارها را آرام کند؟ آیا میتواند متحدان انرژیمحور خود را همراه نگه دارد؟ آیا میتواند از تبدیل بحران به فرسایش سیاسی جلوگیری کند؟ هرمز این پرسشها را به مرکز تصمیمگیری واشنگتن تحمیل میکند.
حفظ اهرم هرمز برای ایران همچنین از نظر دیپلماسی اجبار اهمیت دارد. ایران در صورت واگذاری زودهنگام این اهرم، از موقعیت کنشگر تنظیمکننده بحران به موقعیت طرفی در جنگ تبدیل میشود که صرفا باید فشار را تحمل کند. اما تا زمانی که هرمز در دست ایران یک اهرم فعال است، تهران میتواند دستور کار مذاکره را از «توقف درگیری» به «تضمین عدم تکرار تجاوز» ارتقا دهد. در این چارچوب، بازگشایی کامل تنگه نباید اقدامی رایگان تلقی شود؛ بلکه باید در برابر تضمینهای قابل راستیآزمایی، توقف عملیات خصمانه، جبران خسارت، کاهش فشارهای اقتصادی و تعریف ترتیبات امنیتی جدید در خلیج فارس قرار گیرد.
به بیان دیگر، هرمز به ایران امکان میدهد میان دو رژیم امنیتی پیوند برقرار کند: امنیت ملی ایران و امنیت انرژی جهان. آمریکا و متحدانش تمایل دارند این دو را از هم جدا نگه دارند؛ بدین معنی که ایران ناامن باشد، اما جریان انرژی امن بماند. منطق هرمز این جدایی را رد میکند. پیام راهبردی ایران این است که نمیتوان امنیت سرزمینی یک کنشگر ساحلی تعیینکننده را نقض کرد و همزمان انتظار داشت حیاتیترین مسیر انرژی منطقه در وضعیت عادی باقی بماند. این پیام، اگر درست صورتبندی شود، نه ماجراجویی بلکه بازگرداندن عقلانیت بازدارندگی به معادلهای است که حمله مستقیم آن را برهم زده است.
در همین حال، هرمز ابزار شکستن ائتلافسازی ضدایرانی نیز هست. آمریکا معمولا میکوشد بحران ایران را در قالب «ایران در برابر جامعه جهانی» تعریف کند. اما هرمز این روایت را پیچیده میکند. چین، هند، ژاپن، کره جنوبی، اروپا و حتی دولتهای عربی خلیج فارس الزاما حاضر نیستند هزینه راهبرد تهاجمی واشنگتن و تلآویو را بپردازند. هرچه بحران انرژی طولانیتر شود، شکاف میان همراهی سیاسی با آمریکا و هزینه اقتصادی این همراهی عمیقتر میشود. در نتیجه، ایران میتواند از هرمز برای بینالمللیسازی امنیت خود استفاده کند؛ بدین معنا که کنشگران ثالث را وادار کند نه فقط از تهران، بلکه از واشنگتن و تلآویو نیز مطالبه کاهش تنش داشته باشند.
البته ذکر این نکته ضروری است ارزش هرمز در مصرف کامل و بیافق آن نیست. اهرم راهبردی زمانی بیشترین کارآمدی را دارد که قابل تنظیم، مشروط و سیاسی باقی بماند. انسداد مطلق و نامحدود میتواند به تدریج سرمایه بازدارنده را به هزینه مشروعیتی تبدیل کند؛ بنابراین ایران باید روایت خود را بر دفاع مشروع، ضرورت امنیتی، تناسب و مشروط بودن بازگشایی استوار کند. در منطق نسل جدید جنگها که از نوع هیبریدی هستند، جنگ تنها بر سر آبراه نیست؛ بر سر روایت نیز هست.
از منظر آینده نظم منطقهای، حفظ هرمز پیامد راهبردی بلندمدت دارد. اگر حمله مستقیم به ایران بدون هزینه ژئواکونومیک جدی پایان یابد، این پیام به دشمن منتقل میشود که میتوان ایران را در قالب حملات دورهای، محدود و مدیریتشده فرسوده کرد. اما هنگامی که حمله به ایران با بحران هرمز پیوند بخورد، هر تصمیم آینده علیه ایران ناگزیر باید هزینه جهانی آن را محاسبه کند. این همان بازدارندگی پساحمله است: تبدیل یک تجربه تعرض به درس راهبردی برای آینده.
در نهایت، هرمز برای ایران نه فقط تنگهای در جنوب کشور، بلکه زبان سخت امنیت ملی در جهانی است که بر پایه وضعیت آنارشیک است و هزینه را بهتر از حق میفهمد. این اهرم به ایران امکان میدهد ضعف نسبی در قدرت متعارف را با برتری جغرافیایی، تابآوری سیاسی و حساسیت اقتصاد جهانی جبران کند. آمریکا قدرت متعارف و تکنولوژیک بیشتری دارد، اما ایران بخشی از جغرافیای بحران است؛ آمریکا میتواند وارد میدان شود، اما ایران میدان را شکل میدهد. همین تفاوت، جوهر برتری ژئوپولیتیکی ایران است.
حفظ اهرم هرمز یعنی حفظ توان ایران برای جلوگیری از عادیسازی حمله، جهانیکردن هزینه تجاوز، افزایش قدرت چانهزنی، شکستن اجماع دشمن و تثبیت این اصل که هیچ معماری امنیتی پایداری در خلیج فارس بدون لحاظ کردن منافع حیاتی ایران ممکن نیست. در این معنا، هرمز صرفا ابزار فشار نیست؛ ستون بازدارندگی ملی و نشانه تبدیل جغرافیا به استراتژی و در نهایت غلبه ژئوپولیتیک بر قدرت تکنولوژیک است.
*تحلیلگر ارشد مسائل بینالملل