جنگی که دونالد ترامپ با خیال یک پیروزی سریع آغاز کرد، حالا به باتلاقی تبدیل شده که نه‌تنها اقتدار پوشالی آمریکا را فرسوده، بلکه در برابر مقاومت ایران، مجبور به بازتعریف نظم جدید منطقه‌ای خواهد شد.

باشگاه خبرنگاران جوان؛ مهدی سیف تبریزی - پس از یک ماه جنگ علیه ایران، انچیزی که ورای تمام  نشست‌های خبری رسمی  خود را آشکار می‌کند: این واقعیت است که نه ایالات متحده و نه اسرائیل، هیچ‌کدام با طرحی برای یک جنگ طولانی وارد این رویارویی نشدند.

این جنگ از ابتدا به‌عنوان یک عملیات کوتاه و خشن از سوی آمریکا و رژیم صهیونی طراحی شده بود؛ یک شوک ضربتی برای درهم‌شکستن اراده ایران، وادار کردن تهران به بازگشت به میز مذاکره با شرایطی تحقیرآمیز، یا در بلندپروازانه‌ترین تصورات محافل سیاسی پیرامون دونالد ترامپ، حتی ایجاد فروپاشی داخلی و شاید تغییر نظام. هدف اسرائیل تا حدی متفاوت، اما در عین حال مکمل بود. تل‌آویو در پی آن بود که حداکثر آسیب ممکن را به زیرساخت‌های نظامی و راهبردی ایران وارد کند، آن را برای سال‌ها تضعیف کرده و با اتکا به زور، توازن منطقه‌ای را بازتعریف کند. اما در همان ماه نخست نبرد، فرض بنیادین هر دو رویکرد شروع به فروپاشی کرد. ایران  به‌جای تسلیم  و تن دادن به فشار، همچون ققنوسی از آتش این جنگ به پرواز درآمده و در مقابل دو قدرت هسته‌ای ایستادگی کرده.

آنچه ایران را نکشد، آن را قوی‌تر می‌کند

برنامه‌ریزان آمریکایی ظاهراً جنگی محدود و تنبیهی را تصور می‌کردند که شاید یک یا دو هفته بیشتر طول نکشد. منطق این تصور، آشنا و از نگاه خودشان «ظریف» بود: ضربه سخت وارد کن، ترس ایجاد کن، ساختار فرماندهی را مختل کن، هزینه اقتصادی را بالا ببر و لحظه‌ای خلق کن که در آن رهبری ایران میان تسلیم یا فاجعه، یکی را انتخاب کند. برخی در حلقه‌های مشاوران نزدیک ترامپ ظاهراً باور داشتند که ساختار سیاسی ایران آن‌قدر شکننده است که زیر فشار فروبپاشد. این فرض حالا بیشتر به یک توهم شبیه است تا یک راهبرد. واشنگتن وارد جنگ شد در حالی که انتظار داشت به‌سرعت اهرم فشار را به‌دست آورد، نه اینکه درگیر یک نبرد فرسایشی شود.

اسرائیل نیز به‌نوبه خود، به‌نظر می‌رسد با توهم کمتری درباره دیپلماسی و با عزم بیشتری برای تضعیف ایران از طریق زور، وارد مرحله آغازین این جنگ شد. غریزه راهبردی در اورشلیم  بیش از آنکه معطوف به مذاکره از موضع قدرت باشد، بر استفاده از پوشش یک حمله مورد حمایت آمریکا برای ضربه زدن حداکثری و عقب راندن ایران در ابعاد نظامی، فناوری و ژئوپلیتیکی متمرکز بود. از این منظر، اهداف اسرائیل سخت‌تر و عینی‌تر بود.

اما حتی در دیدگاه نیز ماه نخست جنگ، یک تناقض را آشکار کرد. می‌توان به ایران آسیب زد؛ می‌توان کشت، مختل کرد، خرابکاری کرد و بمباران کرد. اما تضعیف ایران با درهم‌شکستن آن یکی نیست. جنگی که آسیب می‌زند، اما به‌طور قاطع فلج نمی‌کند، می‌تواند در نهایت به تقویت تهران از نظر سیاسی، اخلاقی و راهبردی بینجامد، به‌ویژه اگر کشور هدف بتواند دوام بیاورد، پاسخ دهد و تاب‌آوری را به مشروعیت تبدیل کند؛ و دقیقاً همین جا بود که ایران از این لحظه بهره برد.

تهران الگوی ذهنی بسیاری از آمریکایی‌ها را که بحران و جنگ در ایران را از طریق آن تفسیر می‌کردند، فروریخت. در واشنگتن، به نظر می‌رسید که جنگ به عنوان یک رویداد تاکتیکی تصور می‌شد. در تهران اما آن را به عنوان یک مبارزه استراتژیک و یا حتی یک مبارزه وجودی برای بقا، درک می‌کنند. رهبری ایران طوری رفتار نکرد که گویی در یک چرخه چانه‌زنی و دیپلماسی دیگر شرکت می‌کند، بلکه طوری رفتار کرد که گویی وارد یک رویارویی تعیین‌کننده بر سر حاکمیت، بازدارندگی و بقا برای کشور شده است.

همین تفاوت بزرگ در تگاه راهبردی به جنگ اتفاق افتاده، فرای هر حمله موشکی، ماهیت ۳۰ روز نخست جنگ را شکل داد.  طرفی که برای بهبود شرایط مذاکره می‌جنگد، معمولاً زمانی که هزینه‌ها بالا می‌رود، متوقف می‌شود. اما طرفی که معتقد است شکست در جتگ، آینده‌اش را به خطر می‌اندازد، درد را متفاوت تحمل می‌کند، متفاوت محاسبه می‌کند و با انضباطی دیگرگونه دست به تشدید تنش می‌زند.

در یک محاسبه اشتباه از سوی دشمن آمریکایی-صهیونی جنگ تحمیلی یک فرصت سیاسی عظیم داخلی را نیز در اختیار نظام سیاسی ایران قرار داد. تجاوز خارجی تقریباً همیشه فضای داخلی کشور هدف را دگرگون می‌کند و ایران نیز از این قاعده مستثنی نبود. هر میزان نارضایتی، شکاف یا تنشی که پیش از جنگ در جامعه ایران وجود داشت، حمله آمریکا و اسرائیل این امکان را به تهران داد که جامعه را حول دولت، پرچم و ایده بقا بسیج کند.

در چنین لحظاتی، حتی دولتی که با انتقاد مواجه است، می‌تواند خود را به‌عنوان مدافع ملت در برابر خشونت خارجی بازتعریف کند. این به معنای از بین رفتن مشکلات و کاستی‌های داخلی به صورت معجره آسا نیست، اما به حاکمیت این امکان را می‌دهد که بر مفاهیمی، چون میهن‌دوستی، فداکاری و مقاومت تکیه کند؛ امری که در شرایط عادی به‌مراتب دشوارتر بود. برای دولت ایران، این شاید یکی از مهم‌ترین پیامد‌های سیاسی جنگ در یک ماه گذشته باشد.

از این نقطه به بعد، آنچه قرار بود عملیات ارعاب باشد، به یک دام حیثیتی برای آمریکا تبدیل شد. واشنگتن همچنان پس از یک ماه از توان تخریبی عظیمی برخوردار است، اما قدرت یک نظام صرفاً با قدرت آتش سنجیده نمی‌شود. قدرت به وضوح سیاسی، واقع‌گرایی اهداف، توان شکل‌دهی به نتایج بدون آسیب به خود و اعتبار نظمی که ادعای دفاع از آن را دارد نیز وابسته است. در ماه نخست این جنگ، آمریکا هر چهار مورد را تضعیف کرد. با ادبیات قدرت وارد شد، اما اکنون از آتش‌بس، کانال‌های میانجی، پیام‌های غیرمستقیم و تمدید مهلت‌ها سخن می‌گوید. این تصویر یک ابرقدرت تحمیل‌کننده اراده نیست؛ بلکه تصویر قدرتی است که فهمده آغاز جنگ آسان‌تر از پایان دادن به آن است.

دنیا تاوان این جنگ را می‌پردازد

پیامد‌های اقتصادی به‌تنهایی نشان می‌دهد که این عملیات از نظر راهبردی تا چه اندازه خودویرانگر بوده است. چنین جنگی در نقشه‌های نظامی محدود نمی‌ماند؛ به قیمت نفت، بیمه کشتیرانی، احتیاط بانک‌های مرکزی، فشار‌های تورمی، هزینه غذا، وحشت سرمایه‌گذاران و بی‌ثباتی سیاسی در کشور‌های دور از میدان نبرد سرایت می‌کند. آنچه در واشنگتن شاید به‌عنوان یک شوک محدود ژئوپلیتیکی عرضه شد، اکنون بیشتر به ریختن بنزین بر آتش اقتصاد جهانیِ از پیش متزلزل شباهت دارد. در این معنا، یکی از محتمل‌ترین پیامد‌های بلندمدت نه‌فقط آشفتگی در خاورمیانه، بلکه تعمیق خطر رکود جهانی است؛ و اگر رکود شکل بگیرد، آمریکا نه به‌عنوان ناظر، بلکه به‌عنوان یکی از عوامل اصلی آن شناخته خواهد شد؛ تناقضی آشکار برای کشوری که با ادعای امنیت وارد جنگ شد، اما ناامنی را در مقیاس جهانی گسترش می‌دهد.

پیامد دوم، ژئوپلیتیکی و در بلندمدت حتی مهم‌تر است.  این جنگ، تجزیه نظام بین‌المللی را تسریع می‌کند. این درس دیگری برای جهان است که وابستگی به تضمین‌های آمریکا با افزایش عدم قطعیت، نوسانات ایدئولوژیک و یکجانبه‌گرایی ناگهانی همراه است. به متحدان یادآوری می‌شود که ایالات متحده می‌تواند یک جنگ بزرگ را آغاز کند و پس از وقوع آن، خواستار همبستگی شود. به شرکا یادآوری می‌شود که تصمیم‌گیری‌های آمریکا می‌تواند توسط غرایز انتخاباتی، نمایش‌های رسانه‌ای و اعتماد به نفس کاذب مقاماتی که اختلال را با استراتژی اشتباه می‌گیرند، شکل گیرد. کشورهای بی‌طرف درمی‌یابند که در بحران‌ها، حاکمیت و موازنه‌گری اهمیت بیشتری از شعارهای هم‌پیمانی دارد. چندقطبی شدن دقیقاً از همین مسیر رشد می‌کند: از تکرار نشان دادن اینکه مرکز قدیمی دیگر قادر به مدیریت بدون بی‌ثبات‌سازی نیست.

فشار، نقاط ضعف ناتو را آشکار می‌کند

این جنگ همچنین نشان داد انسجام «غرب جمعی» تا چه اندازه شکننده شده است. متحدان سنتی آمریکا آن‌گونه که واشنگتن انتظار داشت، همسو نشدند. دولت‌های اروپایی با تردید، نارضایتی و حتی فاصله‌گیری واکنش نشان دادند.  خستگی از اتحاد با آمریکا در حال بروز است. ناتو هنوز وجود دارد، هنوز هزینه می‌کند، هنوز هماهنگی می‌کند. اما از نظر سیاسی و روانی، تصویر قدیمی یک بلوک غربی کاملاً متحد، ضربه دیگری خورده است.

اعتبار، در سیستم‌ اتحاد‌ها، انباشتی است. این اعتبار طی دهه‌ها ساخته شده و می‌تواند با شوک‌های پی‌درپی تضعیف شود. هر رویدادی که در آن واشنگتن ابتدا عمل می‌کند و سپس مشورت می‌کند، هر باری که متحدان را به جای بازیگران سیاسی به‌عنوان ابزار در نظر می‌گیرد، هر بار که بدون توضیح راهبردی انتظار تبعیت دارد، اعتماد را فرسایش می‌دهد. یک اتحاد نظامی می‌تواند برای مدتی از چنین فرسایشی جان سالم به در ببرد، به خصوص زمانی که اعضا هنوز از دشمنان مشترک می‌ترسند.

اما روح سیاسی یک اتحاد سخت‌تر از خطوط بودجه آن قابل ترمیم است. ماه اول جنگ با ایران، فاصله عاطفی و استراتژیک بین ایالات متحده و بخش‌هایی از اروپا را افزایش داده. این درحالی است که نهاد‌های غربی از قبل بار تناقضات داخلی را همچون جنگ اوکراین، بودجه ناتو، موضوع گرینلند و... را به دوش می‌کشیدند. غرب جمعی اکنون بسیار کمتر از آنچه ادعا می‌کند جمعی است، و جنگ با ایران این تناقضات را روشن‌تر کرده است.

جنگ، در حال تغییر نظم امنیتی منطقه

برای کشور‌های خلیج فارس، این جنگ آغازگر دوره‌ای جدید است. مدل امنیتی آنها بر وابستگی مدیریت‌شده به آمریکا بنا شده بود؛ مدلی که اکنون متزلزل شده است. آنها با واقعیتی سخت روبه‌رو هستند: آسیب‌پذیری در برابر پاسخ ایران، اختلال در مسیر‌های کشتیرانی و شوک‌های انرژی.

برای نخبگان خلیج فارس، این بدان معناست که دیگر نمی‌توان دکترین امنیتی و استراتژی توسعه را به عنوان حوزه‌های جداگانه در نظر گرفت. آنها در حال تبدیل شدن به یک مسئله واحد هستند. منطقه در حال ورود به دوران جدیدی است که در آن فرمول‌های قدیمی حفاظت، رشد و تعادل سیاسی باید مورد تجدیدنظر قرار گیرند.

وضعیت ایران متفاوت‌تر است. این جنگ است و قاعدتا ایران نیز از نظر نظامی و اقتصادی آسیب دیده، اما سیاست فقط حساب تلفات و تخریب مراکز نیست. اگرچه می‌توان گفت این فشار‌ها سنگین است، ایران نشان داده که می‌تواند مقاومت کند و در نگاه بسیاری از جهانیان، به‌عنوان کشوری که در برابر تجاوز ایستاده، جایگاه خود را تقویت کرده است.

همچنین یک اثر نمادین گسترده‌تر نیز وجود دارد. سال‌ها، فرض غالب در بسیاری از پایتخت‌های غربی این بود که ایران می‌تواند در تنگنا قرار گیرد، منزوی شود، مرعوب شود و به تدریج به یک تسلیم استراتژیک تن دهد. ماه اول جنگ این جهان‌بینی را کاملا نقض کرده است. به ناظران یادآوری کرده است که قدرت‌های متوسط و منطقه‌ای زمانی که ​​تحت فشار شدید قرار گیرند، اما از منظر داخلی بر اساس استقامت، عدم تقارن و صبر سیاسی سازماندهی شده باشند، هنوز هم می‌توانند شگفتی‌های استراتژیک ایجاد کنند. ایران برای تغییر معنای درگیری نیازی به پیروزی متعارف در جنگ  ندارد. فقط کافی است نتیجه سیاسی سریعی را که متجاوزان به آن امیدوار بودند، را نابود کند و ایران با انجام این کار، زمینه روانی جنگ را به طور کامل در افکار عمومی جهان تغییر داد.

هیچ پیروزی سیاسی برای متجاوز وجود ندارد

در طرف متخاصم تنها راست افراطی اسرائیل یا همان کابینه تندرو نتانیاهو است که می‌تواند ادعای یک دستاورد سیاسی هرچند کوتاه مدت را داشته باشد. برای آنها، رویارویی با ایران به حفظ سیاست‌های سخت‌گیرانه داخلی در یک چارچوب اضطراری کمک می‌کند، جایی که مخالفت‌ها با دولت نتانیاهومی‌توانند به حاشیه رانده شوند و دستور کار‌های رادیکال می‌توانند در شرایط فعلی کابینه در حال سقوط را نجات دهد.

این یک پیروزی برای رژیم صهیونیستی نیست. این یک دستاورد سیاسی برای یک جناح خاص است، نه لزوماً یک دستاورد پایدار برای رژیم اسرائیل در طول زمان.

ضرر‌ها استراتژیک متعدد

با نگاهی استراتژیک به صحنه جنگ پس از گذشت یک ماه، بسیاری از تناقضات گفتاری دولت آمریکا و رژیم تروریستی اسرائیل آشکار می‌شود. کشوری‌های که بیشترین وزن نظامی را دارند، بیشترین ضرر استراتژیک را در این جنگ یک ماهه متحمل شده‌اند. ایالات متحده آسیب‌های اعتباری فراوانی را متحمل شده، تردید‌ها در مورد کارایی خود را تشدید کرده، اعتماد متحدان را خدشه‌دار کرده، بی‌ثباتی اقتصادی جهانی را شدیدترکرده و روند چندقطبی را که مدت‌ها سعی در کند کردن آن داشت، تسریع بخشیده است. اسرائیل به یک محیط منطقه‌ای سخت‌تر برخورد کرده و تمام آن جبهه‌های را که فکر می‌کرد پس از ۷ اکتبر توانسته فتح کند امروز با تمام قوا در مقابل خود می‌بیند.

از سوی دیگر ایران هم هزینه‌های سنگینی را متحمل شده است، اما همچنین انعطاف‌پذیری بالای خود را نشان داده، روایت مقاومت خود را تقویت کرده و جایگاه بین‌المللی خود را در نظر بسیاری که اکنون آن را به عنوان کشوری تحت حمله می‌بینند، نه یک کشور سرکش که باید مجازات شود، بهبود بخشیده است.

کشور‌های خلیج فارس به سمت بازنگری استراتژیک سوق داده شده‌اند. به اروپا یادآوری شده که همبستگی فراآتلانتیک اکنون محدودیت‌های شدیدی دارد و شاید به پایان عمر خود رسیده باشد. به عبارت دیگر، غرب هنوز مسلح، هنوز ثروتمند، هنوز از نظر نهادی مهم است، اما دیگر از نظر سیاسی یکپارچه نیست.

به همین دلیل است که ماه اول جنگ را نباید فقط از طریق نقشه‌های حملات، تعداد تلفات و حرکات تاکتیکی بازخوانی کرد.

در نهایت، اگر کارنامه یک‌ماهه را بررسی کنیم، تناقض روشن است: قدرتمندترین بازیگر نظامی، بیشترین آسیب راهبردی را دیده است. آمریکا با تردید، بی‌ثباتی و کاهش اعتبار روبه‌رو شده؛ اسرائیل وارد جنگ در سه جبهه شده و ارتش و جامعه آن در کلام سیاستمداران این رژیم در حال فروپاشی کامل است و ایران، با وجود فشار، توانسته روایت مقاومت خود را تقویت کند.

این جنگ نشان داد که توهم قدیمی در سیاست خارجی آمریکا، اینکه می‌توان با یک ضربه نظامی کوتاه، تسلیم راهبردی ایجاد کرد دیگر کارایی ندارد. در جهانی چندپاره و حساس به انرژی، چنین رویکردی نه‌تنها کار نمی‌کند، بلکه هزینه‌های آن به خود آغازگر بازمی‌گردد.

در پایان ماه نخست، حتی تلاش‌هایی برای مذاکره شکل گرفته و این خود گویای تغییر موازنه است: طرفی که می‌خواست اراده خود را تحمیل کند، اکنون بیش از گذشته به‌دنبال خروج است. اما فاصله تا صلح همچنان زیاد است؛ و در میان این ابهام، یک واقعیت روشن‌تر از همه است: جنگ در حال گسترش است نه‌فقط در میدان، بلکه در اقتصاد، سیاست و روان جهان.

یک ماه جنگ، به جای بازگرداندن اقتدار آمریکا، محدودیت‌های آن را آشکار کرده است. به جای اتحاد مجدد اردوگاه غرب، نشان داده است که این اردوگاه چقدر دچار تفرقه و تشدد شده است. به جای حل مسئله ایران، روشن کرده است که نمی‌توان با ایران صرفاً به عنوان یک موضوع تاکتیکی برخورد کرد؛ و به جای امن‌تر کردن جهان، آن را چندپاره‌تر، پرهزینه‌تر و بی‌ثبات‌تر کرده است.

اخبار پیشنهادی
تبادل نظر
آدرس ایمیل خود را با فرمت مناسب وارد نمایید.
captcha
نظرات کاربران
انتشار یافته: ۱
در انتظار بررسی: ۰
Iran (Islamic Republic of)
ناشناس
۰۰:۰۳ ۱۱ فروردين ۱۴۰۵
باشه پیروز شدید حالا اینترنت بین المللی رو وصل کنید
آخرین اخبار