جنگ علیه ایران، که با ادعای حذف یک تهدید آغاز شد، در عمل به صحنه‌ای از ناهماهنگی راهبردی و خطا‌های محاسباتی تبدیل شده است؛ جایی که نه اهداف به‌درستی تعریف شده‌اند و نه ابزار‌ها توان تحقق آنها را دارند، و نتیجه‌ای جز فرسایش، افزایش هزینه‌ها و تقویت انگیزه‌های تقابل باقی نگذاشته است.

باشگاه خبرنگاران جوان - فارن افرز در یادداشتی می‌نویسد برخلاف کارزار تبلیغاتی سرد و بی‌ملاحظه دولت دونالد ترامپ در آغاز حمله به ایران، جنگ نه فیلم است و نه بازی ویدئویی؛ بلکه صحنه‌ای واقعی از شکست محاسبات و فروپاشی راهبردهاست. آغاز این جنگ، تصمیمی بود برای کشتن انسان‌های واقعی، تخریب زیرساخت‌ها و هدر دادن منابعی که می‌توانست در مسیر‌های دیگر به‌کار گرفته شود. 

چنین هزینه‌هایی تنها زمانی قابل توجیه‌اند که در خدمت هدفی روشن و راهبردی کارآمد باشند؛ اما در اینجا، نه هدف به‌درستی تعریف شده و نه راهبردی وجود دارد که بتواند آن را با هزینه‌ای قابل قبول محقق کند. آنچه دیده می‌شود، نه «راهبرد»، بلکه سردرگمی در تبدیل قدرت نظامی به دستاورد سیاسی است.

یکی از نشانه‌های کلاسیک شکست در جنگ، «جابه‌جایی هدف» است؛ جایی که موفقیت‌های تاکتیکی، جای خالی دستاورد راهبردی را پنهان می‌کنند. دقیقاً همین اتفاق در این جنگ رخ داده است. رهبران سیاسی در واشنگتن گمان کردند تخریب گسترده و نمایش قدرت نظامی، خودبه‌خود به پیروزی راهبردی منجر می‌شود؛ اما واقعیت میدانی نشان داد که میان «ویران کردن» و «پیروز شدن» فاصله‌ای عمیق وجود دارد. در پرونده ایران، هدف و راهبرد نه‌تنها همسو نیستند، بلکه عملاً در تضاد با یکدیگر قرار گرفته‌اند.

حتی اگر موقتاً از پرسش مشروعیت این جنگ عبور کنیم، باز هم اصل اساسی «تناسب ابزار و هدف» رعایت نشده است. جنگی که آغاز شد، بیش از آنکه حاصل یک طراحی منسجم باشد، نتیجه تصمیماتی پراکنده و واکنشی به نظر می‌رسد. همین امر باعث شده که منتقدان، این جنگ را نه یک عملیات حساب‌شده، بلکه مجموعه‌ای از اقدامات بی‌برنامه و حتی خودتخریب‌گر توصیف کنند.

هدف اعلامی، حذف تهدید ایران بود؛ اما در عمل، مجموعه‌ای از اهداف متناقض مطرح شد: توقف برنامه هسته‌ای، نابودی توان موشکی و دریایی، و حتی تغییر نظام. این پراکندگی اهداف، به‌جای آنکه نشانه «انعطاف راهبردی» باشد، بیشتر از نبود یک نقشه روشن حکایت دارد. در بهترین حالت، واشنگتن میان یک هدف حداکثری (تغییر نظام) و یک هدف حداقلی (مهار موقت) سرگردان مانده است—و در هیچ‌کدام نیز موفق نبوده است.

هدف حداکثری عملاً از همان ابتدا غیرواقعی بود. نه‌تنها هیچ نشانه‌ای از فروپاشی داخلی در ایران شکل نگرفت، بلکه فشار خارجی به انسجام بیشتر ساختار قدرت انجامید. به‌جای شکاف، نوعی همگرایی در برابر تهدید بیرونی شکل گرفت. این یعنی یکی از اصلی‌ترین فرضیات راهبردی آمریکا—ایجاد فروپاشی از درون—از اساس نادرست بوده است.

در سطح هدف حداقلی نیز وضعیت بهتر نیست. تخریب زیرساخت‌ها شاید در کوتاه‌مدت توان عملیاتی را کاهش دهد، اما همزمان انگیزه پاسخ و بازسازی را تقویت می‌کند. به‌عبارت دیگر، آمریکا نه تهدید را از بین برده، بلکه آن را به شکل پیچیده‌تر و پایدارتر بازتولید کرده است.

از منظر هزینه–فایده نیز این جنگ با شکست مواجه است. حتی با کنار گذاشتن ابعاد انسانی و اخلاقی، پرسش اصلی باقی می‌ماند: چه میزان از تضعیف، «کافی» است؟ پاسخ روشنی وجود ندارد. از یک‌سو، گزینه توافق به‌دلیل بی‌اعتمادی عمیق عملاً تضعیف شده—به‌ویژه پس از تجربه برجام—و از سوی دیگر، گزینه نظامی کامل نیز غیرممکن است. اشغال کشوری با وسعت و جمعیت ایران نه در توان آمریکا است و نه در اراده سیاسی آن.

در نتیجه، آنچه باقی می‌ماند، چرخه‌ای فرسایشی از حملات دوره‌ای است؛ راهبردی که بیش از آنکه نشانه کنترل باشد، بیانگر ناتوانی در پایان دادن به بحران است. تجربه نیز نشان داده که این رویکرد پایدار نیست: ادعای «نابودی کامل» برنامه هسته‌ای، تنها چند ماه بعد به حمله‌ای دیگر منجر شد. این یعنی حتی در ارزیابی نتایج نیز نوعی اغراق و خطای محاسباتی وجود دارد.

در این میان، یک واقعیت کلیدی نادیده گرفته شده است: تضعیف توان نظامی ایران، همزمان با افزایش انگیزه آن برای پاسخ است. ترکیب «توان کمتر» با «اراده بیشتر»، محیطی خطرناک‌تر ایجاد می‌کند، نه امن‌تر. این یعنی راهبرد آمریکا عملاً نتیجه‌ای معکوس تولید کرده است.

از نظر راهبردی نیز تمرکز بر ایران، آمریکا را از تهدیدات مهم‌تر منحرف کرده است. در شرایطی که رقابت با قدرت‌هایی مانند چین و روسیه اهمیت بیشتری دارد، ورود به یک جنگ فرسایشی در غرب آسیا، نوعی اتلاف منابع و تمرکز محسوب می‌شود.

در نهایت، گزینه توافق نیز به‌دلیل از بین رفتن اعتماد، بسیار دور از دسترس است. حملات غافلگیرانه در میانه مذاکرات، عملاً هرگونه اعتبار دیپلماتیک را تضعیف کرده است. در چنین شرایطی، حتی اگر آمریکا بخواهد از جنگ خارج شود، نه دستاوردی روشن برای ارائه دارد و نه چارچوبی پایدار برای پایان دادن به درگیری.

جمع‌بندی روشن است: این جنگ نه به اهداف اعلامی خود رسیده و نه توانسته راهبردی جایگزین ارائه دهد. آنچه باقی مانده، هزینه‌هایی سنگین، تهدیدی تغییرشکل‌یافته و افقی نامشخص است. آمریکا شاید در میدان نبرد ضرباتی وارد کرده باشد، اما در سطح راهبردی، با بحرانی مواجه شده که بیش از هر چیز، نتیجه محاسبات نادرست خود اوست.

اخبار پیشنهادی
تبادل نظر
آدرس ایمیل خود را با فرمت مناسب وارد نمایید.
captcha
آخرین اخبار