ما که جنگ تحمیلی عراق را تجربه کرده‌ایم، خوب می‌دانیم چگونه باید در دل خرابی‌ها هویتمان را حفظ کنیم و سنت‌هایمان را زنده نگه داریم.

باشگاه خبرنگاران جوان - وقتی به هشت سال دفاع مقدس نگاه می‌کنیم و پای خاطرات اسیران می‌نشینیم، به روشنی درمی‌یابیم روزهایی در اردوگاه‌های بعثی بوده که صدای گلوله‌ها جای نغمه‌های نوروزی را می‌گرفته و دلتنگی برای خانواده، امان اسرا را بریده بوده، اما همین بچه‌های گردان با هر چه در توان داشتند سعی کردند حال و هوای نوروز را به عنوان بخشی از هویت ایرانی زنده نگه دارند.گفت‌وگوی پیش رو، روایتی است از «محسن غیور» متولد بیستم شهریور ۱۳۴۴؛ نوجوانی که سال‌هایی از عمرش را در جبهه و پس از آن، در اسارت سپری کرد. او در اواخر سال ۱۳۶۰، «تیپ ۲۱ امام رضا(ع)» را در جبهه جنوب همراهی کرده بود و درست یک روز پس از عملیات آزادسازی خرمشهر، زمانی که ۱۶ سال داشت، پس از مجروحیت، به اسارت نیروهای بعثی درآمد. خاطرات او از اردوگاه‌های اسارت، نه تنها روایت رنج، که حکایت پاسداری از هویت ایرانی در سخت‌ترین شرایط است. در ادامه، بخشی از این خاطرات را می‌خوانیم؛ روایتی از جشن نوروز در میان دیوارهای بلند اسارت.

با هم بودن، بزرگ‌ترین هدیه نوروز

محسن غیور از دوران اسارتش برای ما می‌گوید: «روزهای اسارت، فصل متفاوتی از زندگی بود. روزهایی که اگرچه خیلی سخت گذشت اما در عین حال، درس و تجربه زیادی داشت. ما آزادگان هر کدام داستان متفاوتی داریم که همه‌شان در یک چیز با هم مشترک‌اند؛ تلاش برای زنده نگه داشتن روح خودمان و همرزمانمان. جنگ سختی‌های خودش را داشت و اسارت سختی‌هایی صدچندان، اما ما نمی‌خواستیم تسلیم شرایط بشویم».

وی در ادامه روایت می‌کند: «یکی از قشنگ‌ترین خاطرات آن دوران، همین نوروزها بود. وقتی عید می‌شد، انگار که یاد خانه و خانواده و تمام چیزهای خوبی که پشت سر گذاشته بودیم، زنده می‌شد. با اینکه هیچ امکاناتی نداشتیم، اما همین که همه دور هم جمع می‌شدیم، همین که هر کس چیزی از خاطرات خوش نوروز تعریف می‌کرد، یا سعی می‌کردیم با دست‌های خالی، بساط کوچکی برای جشن فراهم کنیم، خودش دنیایی بود. انگار که بخشی از ایران را، بخشی از خودمان را، با خودمان به آنجا آورده بودیم. همین همدلی و تلاش دسته‌جمعی، به ما امید می‌داد که هنوز زنده‌ایم و می‌توانیم. آن حس با هم بودن، بزرگ‌ترین هدیه نوروز در اسارت بود».

تبدیل آسایشگاه‌ به بوم نقاشی

غیور از حال و هوای آسایشگاه در نزدیکی عید برایمان می‌گوید: «یادم هست هر آسایشگاه که قرار بود حدود ۲۰ نفر را جا دهد، گاهی ۶۰ یا ۶۵نفر در آن حضور داشتیم. شاید باور نکنید، اما همین تعداد نفرات زیاد، فضای گرمی ایجاد می‌کرد. هر کدام از ما دو پتو داشتیم. چند نفری از بچه‌ها مسئولیت جمع‌آوری پتوهای رنگی را بر عهده می‌گرفتند. این پتوها را دور تا دور آسایشگاه نصب می‌کردیم تا مثل یک بوم نقاشی بزرگ شود».

غیور ادامه می‌دهد: «آن‌هایی که دستی در خطاطی داشتند، با قالب صابون، جملات قشنگی درباره نوروز و بهار روی پتوها می‌نوشتند. بعضی دیگر هم که هنر نقاشی داشتند، با همین صابون، گل و بلبل و منظره‌های بهاری را روی پتوها تصویر می‌کردند. گاهی هم عکس شهدا و عکس امام عزیزمان را می‌کشیدند. این تزئینات حال و هوای عید را برایمان زنده می‌کرد. در طول آن سال‌ها، نامه‌های زیادی همراه با عکس‌های خانوادگی از طرف عزیزانمان به دستمان می‌رسید؛ البته از طریق صلیب سرخ. این عکس‌ها، به خصوص در ایام نوروز، برایمان خیلی ارزشمند بود. دو سه نفر از بچه‌ها مسئول جمع‌آوری عکس‌های کودکان و بچه‌ها می‌شدند. این عکس‌ها را به مسئول فرهنگی می‌دادند تا نمایشگاهی از عکس‌ها را در یکی از آسایشگاه‌ها برپا کنیم».

وی اضافه می‌کند: «عکس بچه‌های سراسر اردوگاه را روی همان پتوهای رنگی نصب می‌کردیم. این نمایشگاه، در همان چند روز عید، هم مورد بازدید اسرا بود و هم حتی نگهبانان عراقی می‌آمدند و تماشا می‌کردند. دیدن چهره‌های خندان، گریان، زیبا و معصوم کودکان، امید به زندگی را در دل همه‌مان زنده می‌کرد. با یادآوری خانواده و دنیای بیرون، پیوند عاطفی‌مان قوی‌تر می‌شد و حس خوبی پیدا می‌کردیم».

اجرای تئاتر و سرود

غیور تعریف می‌کند: «در میان آن همه سختی، برای اینکه فضای سرد و یکنواخت اسارت را کمی بشکنیم و روحیه‌مان را بالا نگه داریم، گروه‌های هنری خودمان را داشتیم. تئاتر و سرود دو بخش مهم بودند. بچه‌های تئاتر با اینکه امکاناتمان در حداقل ممکن بود، اما دکورهای قشنگی برای تئاترهای کمدی می‌ساختند. هدفشان این بود که لبخندی بر لبان ما بیاورند و کمی از فشار روحی اسارت کم کنند. گروه سرود هم بیکار نمی‌نشست. چند روز پیش از نوروز، تمریناتشان را شروع می‌کردند. شب‌ها وقتی چراغ‌ها خاموش می‌شد و درب آسایشگاه‌ها بسته بود، صدای سرودهای شادشان در فضا می‌پیچید و شور و حالی به ما می‌داد. البته نباید فراموش کنیم که تمام این فعالیت‌ها، از تئاتر و سرود گرفته تا سخنرانی‌ها و حتی برنامه‌های مذهبی، همه‌اش مخفی و با تدابیر امنیتی خاصی انجام می‌شد. باید خیلی مراقب می‌بودیم که نگهبانان عراقی متوجه نشوند. چون اگر حتی یکی از این مراسم‌ها لو می‌رفت، تنبیه‌های بسیار شدیدی در انتظارمان بود: شکنجه، ضربات کابل، قطع آب و برق، ندادن جیره غذایی یا زندانی کردن ما در آسایشگاه در طول روز. این خطرات، همیشه با ما بود، اما برای حفظ روحیه و هویتمان، ریسکش را به جان می‌خریدیم».

هفت‌سین با سین‌های متفاوت

غیور درباره رسم چیدن سفره هفت‌سین در اردوگاه برایمان می‌گوید: «نزدیک تحویل سال که می‌شد، خبری از سفره‌های هفت‌سین پر زرق و برق ایرانی نبود. خبری از تنگ ماهی قرمزی که توی خانه تکان می‌خورد، خبری از دور هم بودن خانواده، دید و بازدیدهای دوستانه، گشت و گذار در طبیعت، لباس نو، کارت تبریک و... نبود. فقط ما بودیم و دیوارهای بلند اسارت. اما با تمام این غم دوری از خانواده و عزیزان، هر سال با ذوق و شوقی وصف‌ناپذیر تلاش می‌کردیم این مراسم نوروزی را با تجربه‌ای که از سال‌های گذشته داشتیم، باشکوه‌تر برگزار کنیم. در این مراسم، روحیه شاد و بانشاط و خلاقیت و نوآوری بچه‌های باذوق و هنرمند به کمکمان می‌آمد و خاطراتی به یاد ماندنی برایمان رقم می‌زد. اسیران خلاق موقع تحویل سال، به رسم ایرانیان، سفره‌ای با همین امکانات محدودمان تهیه می‌کردند. جنب و جوش زیادی برای چیدن این سفره‌ها بود».

وی ادامه می‌دهد: «البته سفره‌های هفت‌سین اردوگاه‌ها، بسته به ذوق و سلیقه هر کس، کمی با هم فرق داشت، اما «سین»هایی که انتخاب می‌کردیم، به خاطر محدودیت شدید امکانات بود و تازه همان‌ها هم به سختی پیدا می‌شد. سنگ، سکه (اگر پیدا می‌شد)، سیگار، سیم خاردار، سمون (یک نوع نان عراقی که گاهی گیرمان می‌آمد)، سرنگ، سوزن، ساعت و... و این فهرست ادامه داشت. یکی از دوستان تعریف می‌کرد در یکی از اردوگاه‌ها، بچه‌ها به جای ماهی قرمز، یک قورباغه کوچک را از باغچه اردوگاه گرفته و در ظرف آبی انداخته بودند. دیدن آن قورباغه کوچک که توی آب تکان می‌خورد، برای بچه‌ها خیلی جالب و سرگرم‌کننده بود و شادی نوروز را برایمان دوچندان کرد».

درست کردن شیرینی با دستور پخت جدید

این آزاده دفاع مقدس توضیح می‌دهد که این جشن‌ها و سرودها و دید و بازدیدها، خیلی خشک و خالی نبود. او می‌گوید: «ما با جان و دل برای شیرین کردن لحظاتمان تلاش می‌کردیم. دوستانمان با زحمت فراوان، پول‌های اسارتی‌ را که به صورت ژتون کاغذی بود، روی هم می‌گذاشتند تا چند قوطی شیر خشک تهیه کنند. بعد با مقداری شکر و خمیر (که از آرد نان خشک شده درست می‌کردیم)، با سلیقه خودشان و با استفاده از چراغ والور، شیرینی‌هایی درست می‌کردند. البته وقتی می‌گوییم شیرینی، نباید انتظار شیرینی‌های قنادی‌های شهرمان را داشت. با آن امکانات ناچیز، هر چیزی که می‌توانستیم درست کنیم، برایمان ارزشمند بود؛ فقط برای اینکه این روز ملی را جشن بگیریم و در دید و بازدیدهای نوبتی آسایشگاه‌ها، از هم پذیرایی کنیم».

غیور در ادامه اضافه می‌کند: «جالب اینجاست که گاهی، حتی در موقع آمار روزانه هم، این شیرینی‌ها را به نگهبانان بعثی تعارف می‌کردیم. آن‌ها هم که از خدا خواسته، با تعجب از خوشمزگی و دستپخت ما، شیرینی میل می‌کردند. حتی گاهی، خارج از نوبت آمار هم، به بهانه خوردن شیرینی، پشت پنجره‌ها می‌آمدند و ما برایشان شیرینی می‌بردیم!».

دید و بازدیدهای اردوگاهی

غیور لحظه تحویل سال را این طور تعریف می‌کند: «پیش از تحویل سال نو، دور سفره هفت‌سین خودمان جمع می‌شدیم.یکی از قاریان خوبمان، آیاتی از قرآن مجید را تلاوت می‌کرد و بعد، همه با هم دعای تحویل سال را می‌خواندیم و به استقبال عید می‌رفتیم. گاهی جملاتی از حضرت امام(ره) یا احادیثی درباره نوروز را می‌خواندیم که بر مقاومت و استواری در برابر دشمن تأکید داشت. حتی فرازی از وصیت‌نامه شهدا را هم قرائت می‌کردیم تا یاد و خاطره آن‌ها را زنده نگه داریم و از روحیه آن‌ها الهام بگیریم».

سپس ادامه می‌دهد: «در نخستین روز سال نو طبق برنامه‌ریزی ارشدها، دید و بازدیدهای نوروزی شروع می‌شد. ما در آسایشگاه‌های خودمان صف می‌کشیدیم و همدیگر را با گرمی در آغوش می‌گرفتیم و عید را تبریک می‌گفتیم. در همین حین، یکی از روحانیون یا ریش‌سفیدان اردوگاه یا آسایشگاه، دقایقی برایمان صحبت می‌کرد. او دعا می‌کرد برای سلامتی و طول عمر خدمتگزاران به نظام مقدس انقلاب اسلامی، برای پیروزی رزمندگان اسلام و یاد و خاطره شهدای گرانقدر جنگ تحمیلی و شهدای آزاده در اردوگاه‌ها را گرامی می‌داشت. مرحله بعدی دید و بازدیدها، با هماهنگی ارشد اردوگاه ایرانی و فرمانده بعثی صورت می‌گرفت. این بار، ما با اسیران در بندهای دیگر که در طول سال معمولاً تماسی با آن‌ها نداشتیم، ملاقات می‌کردیم. مثلاً در یکی از اردوگاه‌ها که از سه بند (یا به قول بعثی‌ها «قاطع») تشکیل شده بود و هر بند هشت آسایشگاه داشت، این ملاقات فقط در عید نوروز ممکن بود. این تنها فرصتی بود که با برادرانمان در بندهای دیگر ارتباط برقرار کنیم».

بعضی از سربازان بعثی گاهی می‌گفتند: «عیدکم سعیداً، ایران رفتن بعیداً، اما خب بالاخره با توکل به خدا به آغوش وطن بازگشتیم».

منبع:روزنامه قدس

اخبار پیشنهادی
تبادل نظر
آدرس ایمیل خود را با فرمت مناسب وارد نمایید.
captcha
آخرین اخبار