باشگاه خبرنگاران جوان - به مسیر خیابان گاندی میرسم و نگاهم روی ساختمانهای اطراف میچرخد، تابلویی که روی دیوار یکی از ساختمانهاست توجهام را جلب میکند که نوشته «ساختمان مسکونی» نگرانم میکند؛ موج حمله رژیم صهیونیستی آنقدر سنگین و مهیب بوده که به پنجرهها و اسکلت خانهها هم آسیب رسانده، هرچه به بیمارستان گاندی نزدیکتر میشوم، حجم تخریب بیشتر خودش را نشان میدهد. جلوی بیمارستان میایستم و سر تا پای ساختمانی که عنوان بیمارستان گاندی را یدک میکشد را برانداز میکنم.
پایین رمپ ورودی بیمارستان، دو صندلی ویلچر رها شدهاند؛ تصویری که تمام ذهنم را درگیر میکند. همین دو ویلچر کافی است تا بفهمم چه اتفاقی افتاده؛ خدایا، بیمارستان را نابود کردهاند. ایستادهام و مدام با خودم کلنجار میروم؛ بیماران چه شدند؟ آن پیرمردی که کلیهاش از کار افتاده بود، چطور توانست در میان این هراس ناگهانی، وضعیت روانش را سر پا نگه دارد؟ آیا فرصتی برای آرامکردنش بود یا ترس، زودتر از امداد به او رسید؟ آن کودک وصل به دستگاه، با لولههایی که نفسش به آنها بند بود، آیا آسیبی ندید؟ مادرش چطور توانست در آن لحظه، خودش را کنترل کند تا همه چیز را استیبل نگه دارد.
فکرم میرود سمت پیرزنی که برای قلبش بستری بود؛ قلبی که از پیش ضعیف بود، حالا در برابر صدای انفجار و لرزش دیوارها چطور تاب آورد؟ ترس را چطور قورت داد؟ و همراهان… تکتک همراهانی که با هزار امید، بیمارانشان را به این بیمارستان خصوصی سپرده بودند تا شاید آرامش بیشتری داشته باشند؛ حالا با این حجم از وحشت، چه بلایی بر سر روان و روحشان آمده است.
منبع: مهر