همه روانشناسها برای درمان اضطراب راهکارهای زیادی میدن؛ اما واقعیت اینه که اضطراب باعث میشه آدم حوصله انجام هیچکدوم از این کارها رو نداشته باشه. اضطراب باعث میشه آدم اصلاً شبها هم خوابش نمیبره. آدم وقتی دلهره داره، یک حس بیقراری وحشتناکی در درون آدم به وجود میاد که آدم اصلاً نمیتونه کارهای روزمره خودش رو هم انجام بده. چه رسد به ورزش و تفریح و استراحت و ... .
کاش تمام زندگیم رو توی جنگل زندگی میکردم. نمیخوام بگم آدمها بد هستند. درد من از "فهمیدن" هست. حیوانات خیلی چیزها رو نمیفهمند و قطعاً احساس افسردگی و بدبختی نمیکنند. به قول فردوسی میگه "خرَد تیره و مرد روشنروان-نباشد همی شادمان یک زمان". هر چقدر بیشتر بفهمی و احساس کنی، بیشتر رنج خواهی کشید "چه زجری میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است". واقعاً کاش هیچ چیز نمیفهمیدم ، به قول باباطاهر "خوشا آنان که هِر از بِر ندانند-به صحرا رفته آهو میچرانند".
هر چقدر فکر میکنم، میبینم که زندگی در این دنیای مدرن و فوران تکنولوژی چیزی غیر از اضطراب برای من نداشته به همین خاطر زندگی در دنیای متمدن رو دوست ندارم و همیشه فکر میکنم که ای کاش در اعماق جنگلهای دوردست که نشانی از تمدن ندارند، زندگی میکردم، به قول نیما یوشیج: "زین تمدن خلق درهم اوفتاد-آفرین بر وحشت اعصار باد".
حیوانات هدف دارند. اگر میدوند، اگر حمله میکنند، اگر فرار میکنند، هیچکدوم بیهدف نیست. اما زندگی من بیهدفه. روز و شب در حال دویدنم اما به کجا؟ دیگران برام مقصد تعیین میکنند و من مجبورم در ظاهر بپذیرم، اما در باطن، به نظرم، این همه رنج و زحمت و سختی و دویدن، و این جادهی پُر پیچ و خم زندگی به اون مقصدی که من میخوام نمیرسه.
بهترین روزهای نوجوانیم با دلهره و اضطراب کنکور و تست و دانشگاه و گذشت. بعدش هم پی پروژه ها و مقاله نوشتنهای بیهوده توی دانشگاه تلف شد.
سپری گشت و رفت بیهوده
کودکیها و نوجوانی من
مملوء از اضطراب و دلهرهها
شود اکنون تلف جوانی من
نمیدونم وضع جوانها و نوجوانها در طول تاریخ، همیشه اینطور بوده یا وقتی نوبت به ما رسید اینطوری شد. تا جایی که من دیدم، همهی شاعران و آدمهای بزرگ، از پیری گلایه دارند و حسرت روزهای جوانی رو میخورند. اما من مطمئنم هیچ خاطره خوبی از نوجوانی و جوانی برایم باقی نخواهد موند. من از جوانی، به جز اضطراب و افسردگی و حیرانی و بیهدفی چیز دیگری ندیدم. با این همه دلهرهی کنکور و دانشگاه و بیکاری و بیپولی و سربازی و ... تعجب میکنم که وقتی پیر شدم، آیا من هم خواهم گفت : "جوانی کجایی که یادت بخیر" ؟
هر کجا رفتم، سعی کردند ازم بیگاری بکشند. رفتم شاگردی کنم شاید کار یاد بگیرم، به جای کار جارو دستم دادند گفتند جارو کن. از روی ناچاری رفتم دانشگاه مثلاً علم یاد بگیرم، استادها به جای درس دادن، گفتند مقاله بنویس؛ تا به اسم خودشون چاپ کنند و حقوقشون زیاد بشه. سربازی هم که عامل ۹۹ درصد اضطرابها و بدبختیهایی هست که در این ۱۰ سال گذشته کشیدهام. هزارتا روانپزشک هم نمیتونن این فشار روحی و روانی که روی نسل جوان هست رو درمان کنند.
وقتی توی یه جامعه، هر بالادستی به زیردست خودش زور میگه، چه انتظاری میشه داشت؟؟؟ زندگی زورکی و اجباری، خواه ناخواه پر از اضطرابه. به خصوص نسل جوان که هیچی نداریم و جامعه به جای اینکه کمکمون کنه، ازمون بیگاری میکشه:
به اجبار باید برم سربازی
به اجبار باید از ترس سربازی برم دانشگاه (از درس متنفرم)
به اجبار باید وارد رشته مزخرفی بشم که ازش متنفرم
به اجبار باید زورگویی های استادها رو تحمل کنم
به اجبار باید مقاله ای بنویسم که وظیفه ام نیست
به اجبار باید غم رد شدن مقاله های مزخرف رو تحمل کنم
به اجبار باید پول بدم موسسات غیرمجاز تا مقاله رو بنویسند
به اجبار باید مقاله رو چاپ کنم تا امتیاز و افزایش حقوقش توی جیب استادها بره
به اجبار پایان نامه ام به عقب میفته و باید الکی چند ترم اضافی نوکری استادها رو کنم
به اجبار باید وقتی دانشگاه مزخرف تموم شد به سربازی برم و بردگی کنم
به اجبار باید از سن ۲۰ تا ۳۰ سالگی عمرم برای کنکور و دانشگاه و مقاله و سربازی هدر بره در حالیکه به هیچکدوم علاقه ندارم
به اجبار باید در سن ۳۰ سالگی تازه به دنبال کار باشم و تا ۴۰ سالگی پول و سرمایه ای جمع کنم، اما نه برای زندگی، بلکه برای درمان بیماری هایی که در اثر این همه اجبار بهشون دچار شده ام و در نهایت با ناامیدی کامل آماده مرگ باشم.
استرس فقط و فقط موقعه ای که خواب هستیم احساس نمی کنیم.!!! اونم اگر کابوس نیاد به خوابمان!!!
از زنگ گوشی تلفن همراه بگیر تا الی آخرهمگی باعث افزایش
ناخودآگاه استرس هستن!!!
فعلا کرونا فکر و ذهن را درگیر کرده است ، مطالبی توسط پزشکان و محققین گفته می شود که بعدا رد می شود ، اول گفته شد که ویروس کرونا روی سطح بمدت 5 روز باقی می ماند ولی بعدا گفته شد که احتمال آن کم است ، در حالی که در رسانه ها مرتبا شستن دست و دست نزدن به صورت را تاکید می شود.تکلیف مشخص نیست که بالاخره روی سطوح باقی می ماند یا خیر ، خوب این مورد هم استرس آور است تا مشخص آن.
هر چقدر فکر میکنم، میبینم که زندگی در این دنیای مدرن و فوران تکنولوژی چیزی غیر از اضطراب برای من نداشته به همین خاطر زندگی در دنیای متمدن رو دوست ندارم و همیشه فکر میکنم که ای کاش در اعماق جنگلهای دوردست که نشانی از تمدن ندارند، زندگی میکردم، به قول نیما یوشیج: "زین تمدن خلق درهم اوفتاد-آفرین بر وحشت اعصار باد".
حیوانات هدف دارند. اگر میدوند، اگر حمله میکنند، اگر فرار میکنند، هیچکدوم بیهدف نیست. اما زندگی من بیهدفه. روز و شب در حال دویدنم اما به کجا؟ دیگران برام مقصد تعیین میکنند و من مجبورم در ظاهر بپذیرم، اما در باطن، به نظرم، این همه رنج و زحمت و سختی و دویدن، و این جادهی پُر پیچ و خم زندگی به اون مقصدی که من میخوام نمیرسه.
سپری گشت و رفت بیهوده
کودکیها و نوجوانی من
مملوء از اضطراب و دلهرهها
شود اکنون تلف جوانی من
نمیدونم وضع جوانها و نوجوانها در طول تاریخ، همیشه اینطور بوده یا وقتی نوبت به ما رسید اینطوری شد. تا جایی که من دیدم، همهی شاعران و آدمهای بزرگ، از پیری گلایه دارند و حسرت روزهای جوانی رو میخورند. اما من مطمئنم هیچ خاطره خوبی از نوجوانی و جوانی برایم باقی نخواهد موند. من از جوانی، به جز اضطراب و افسردگی و حیرانی و بیهدفی چیز دیگری ندیدم. با این همه دلهرهی کنکور و دانشگاه و بیکاری و بیپولی و سربازی و ... تعجب میکنم که وقتی پیر شدم، آیا من هم خواهم گفت : "جوانی کجایی که یادت بخیر" ؟
به اجبار باید برم سربازی
به اجبار باید از ترس سربازی برم دانشگاه (از درس متنفرم)
به اجبار باید وارد رشته مزخرفی بشم که ازش متنفرم
به اجبار باید زورگویی های استادها رو تحمل کنم
به اجبار باید مقاله ای بنویسم که وظیفه ام نیست
به اجبار باید غم رد شدن مقاله های مزخرف رو تحمل کنم
به اجبار باید پول بدم موسسات غیرمجاز تا مقاله رو بنویسند
به اجبار باید مقاله رو چاپ کنم تا امتیاز و افزایش حقوقش توی جیب استادها بره
به اجبار پایان نامه ام به عقب میفته و باید الکی چند ترم اضافی نوکری استادها رو کنم
به اجبار باید وقتی دانشگاه مزخرف تموم شد به سربازی برم و بردگی کنم
به اجبار باید از سن ۲۰ تا ۳۰ سالگی عمرم برای کنکور و دانشگاه و مقاله و سربازی هدر بره در حالیکه به هیچکدوم علاقه ندارم
به اجبار باید در سن ۳۰ سالگی تازه به دنبال کار باشم و تا ۴۰ سالگی پول و سرمایه ای جمع کنم، اما نه برای زندگی، بلکه برای درمان بیماری هایی که در اثر این همه اجبار بهشون دچار شده ام و در نهایت با ناامیدی کامل آماده مرگ باشم.
از زنگ گوشی تلفن همراه بگیر تا الی آخرهمگی باعث افزایش
ناخودآگاه استرس هستن!!!
تعریف کوتاه و درست
و ارائه راهکار