در تاریخ نظامی معاصر، ایالات متحده آمریکا پس از جنگ جهانی دوم به‌تدریج به جایگاهی رسید که بسیاری از ناظران از آن به‌عنوان «ابرقدرتی بی‌رقیب» یاد می‌کردند.

باشگاه خبرنگاران جوان - در تاریخ نظامی معاصر، ایالات متحده آمریکا پس از جنگ جهانی دوم به‌تدریج به جایگاهی رسید که بسیاری از ناظران از آن به‌عنوان «ابرقدرتی بی‌رقیب» یاد می‌کردند؛ قدرتی که هم در سطح تسلیحاتی و هم در سطح فناوری، لجستیک، اطلاعات و شبکه‌سازی ائتلافی، برتری آشکاری نسبت به دیگر بازیگران نظام بین‌الملل داشت.

اما همین برتری، که در ظاهر باید ضامن پیروزی‌های آسان و سریع باشد، در عمل بارها به منبعی برای خطای ادراکی و تصمیم‌گیری غلط بدل شد. تجربه‌های نظامی آمریکا از جنگ کره تا ویتنام، از عراق تا افغانستان، و اکنون در ایران، نشان می‌دهد که مسئله اصلی نه فقط شکست در میدان نبرد، بلکه ناتوانی در تبدیل قدرت سخت به پیروزی سیاسی پایدار بوده است.

به بیان دیگر، ایالات متحده بارها در سطح تاکتیکی و عملیاتی دست بالا را به شکل ظاهری و در ادعای مقامات رسمی خود داشته، اما در سطح راهبردی، در تعریف هدف، تشخیص ماهیت دشمن، و مدیریت پیامدهای جنگ دچار سردرگمی شده است.

از همین‌رو، می‌توان از الگویی سخن گفت که آن را «سرگشتگی راهبردی» یا «گیجی استراتژیک» آمریکا نامید؛ الگویی که در آن اعتمادبه‌نفس بیش از اندازه، کم‌برآوردی از ظرفیت مقاومت طرف مقابل، ابهام در اهداف، و نادیده گرفتن زمینه‌های تاریخی و اجتماعی میدان نبرد، آمریکا را از پیروزی‌های قاطع بازداشته و در بسیاری موارد آن را به عقب‌نشینی، فرسایش و خروجی پرهزینه سوق داده است.

جنگ کره؛ نخستین نشانه‌های شکست روایت پیروزی آسان
جنگ کره( در آمریکا معروف به جنگ فراموش شده) را می‌توان نخستین هشدار جدی برای آمریکا در دوران پس از جنگ جهانی دوم دانست. ایالات متحده که در فضای پس از ۱۹۴۵ خود را قدرتی تعیین‌کننده و برخوردار از مشروعیت بین‌المللی می‌دید، با اطمینان فراوان وارد جنگی شد که در ابتدا آن را درگیری‌ای محدود و قابل‌کنترل تصور می‌کرد. تصور غالب در واشنگتن این بود که حمله کره شمالی به جنوب، تنها یک اقدام منطقه‌ای است و در سطحی فراتر از مرزهای شبه‌جزیره باقی خواهد ماند. بر همین اساس، آمریکا و متحدانش با اتکا به قدرت آتش، برتری هوایی و پشتیبانی لجستیکی گسترده، پیشروی به سمت مرز چین را در دستور کار قرار دادند. در منطق تصمیم‌گیران آمریکایی، دشمن اصلی نه در میدان نبرد بلکه در سطح بازدارندگی سیاسی تعریف می‌شد؛ گویی طرف مقابل توان یا اراده لازم برای ورود مستقیم و گسترده به جنگ را نخواهد داشت.

اما این برآورد، همان خطای کلاسیکی بود که بعدها نیز بارها تکرار شد: نادیده گرفتن حساسیت‌های ژئوپلیتیکی و انگیزه‌های امنیتی طرف مقابل. ورود چین به جنگ، معادله را به‌کلی تغییر داد. آنچه قرار بود یک عملیات سریع برای تثبیت نظم مطلوب آمریکا در شرق آسیا باشد، به جنگی فرسایشی، خونین و بی‌نتیجه بدل شد. در نهایت، آتش‌بس سال ۱۹۵۳ نه تنها دستاوردی فراتر از مرزهای پیشین ایجاد نکرد، بلکه عملاً نشان داد که برتری نظامی الزاماً به تحقق اهداف سیاسی منجر نمی‌شود. جنگ کره در حافظه راهبردی آمریکا باید به‌عنوان نقطه‌ای در نظر گرفته شود که در آن، اولین ترک‌ها در تصویر «شکست‌ناپذیری» آمریکا پدیدار شد؛ چرا که هدف اولیه از دفاع از کره جنوبی، به‌تدریج به رؤیای مهار کامل کمونیسم در شبه‌جزیره و سپس بازسازی نظم منطقه‌ای مطلوب واشنگتن تبدیل شد، اما نتیجه نهایی چیزی جز بازگشت به وضعیتی نزدیک به آغاز جنگ نبود.

ویتنام؛ جایی که توان نظامی، از درک سیاسی عقب ماند
اگر جنگ کره نخستین زنگ خطر بود، جنگ ویتنام را باید صورت‌بندی کامل‌تر همان شکست دانست. در ویتنام، آمریکا نه فقط با یک ارتش رقیب، بلکه با نوعی اراده سیاسی، شبکه اجتماعی و مقاومت طولانی‌مدت مواجه شد که از منطق جنگ متعارف فراتر می‌رفت. ورود آمریکا ابتدا محدود و مشورتی بود، اما به‌تدریج و تحت تأثیر نظریه دومینو، درگیری به سطحی گسترده و مستقیم کشیده شد. نظریه دومینو بر این پیش‌فرض استوار بود که سقوط یک کشور به کمونیسم، به‌صورت زنجیره‌ای موجب سقوط دیگر کشورها خواهد شد. این منطق، هرچند در سطح نظری برای توجیه مداخله مؤثر بود، اما در عمل پیچیدگی‌های بومی و ملی جنبش مقاومت ویتنام را نادیده می‌گرفت.

آمریکا در ویتنام از هرآنچه یک ماشین جنگی مدرن می‌تواند در اختیار داشته باشد، برخوردار بود: هواپیماهای پیشرفته، بمب‌افکن‌های سنگین، قدرت آتش عظیم، لجستیک گسترده و تکنولوژی برتر. اما آنچه نداشت، فهمی دقیق از ماهیت نبرد بود. جنگ ویتنام، جنگی صرفاً نظامی نبود؛ جنگی بود بر سر مشروعیت سیاسی، هویت ملی، اراده جمعی و ظرفیت تحمل هزینه. ویت‌کنگ‌ها و ارتش ویتنام شمالی، با اتکا به زمین، زمان، شبکه‌های اجتماعی، و توان تطبیق بالا، آمریکا را وارد جنگی کردند که در آن «برنده شدن در هر نبرد» لزوماً به معنای «بردن جنگ» نبود. از سوی دیگر، هدف آمریکا نیز هرچه بیشتر مبهم می‌شد. آیا هدف فقط حفظ دولت ویتنام جنوبی بود؟ آیا باید کمونیسم در کل منطقه هندوچین مهار می‌شد؟ آیا مسئله صرفاً امنیت متحدان منطقه‌ای بود یا نمایش اعتبار جهانی آمریکا؟ همین ابهام، میدان تصمیم‌گیری را دچار آشفتگی کرد.

در ویتنام، آمریکا به‌تدریج گرفتار تناقضی شد که بعدها در همه جنگ‌هایش به‌ویژه جنگ جاری با جمهوری اسلامی ایران تکرار شد: هرچه بیشتر هزینه می‌کرد، عقب‌نشینی سیاسی برایش دشوارتر می‌شد؛ و هرچه بیشتر پیش می‌رفت، فاصله‌اش از هدف اولیه بیشتر می‌شد. جنگ، از یک عملیات محدود به یک باتلاق راهبردی بدل شد. نهایتاً، خروج آمریکا و سقوط سایگون، نه فقط یک شکست نظامی، بلکه نماد فروپاشی یک توهم بود؛ توهمی که می‌پنداشت قدرت سخت می‌تواند جای فهم سیاسی را بگیرد.

عراق؛ اشغالِ بدون تصور از روزِ بعد
حمله آمریکا به عراق در سال ۲۰۰۳ یکی از آشکارترین نمونه‌های تکرار همان الگو بود. پس از پیروزی سریع در جنگ اول خلیج فارس، بخشی از نخبگان واشنگتن به این جمع‌بندی رسیدند که برتری آمریکا در خاورمیانه نه تنها تثبیت شده، بلکه می‌توان آن را به نظم‌سازی سیاسی نیز تبدیل کرد. در این چارچوب، عراقِ پساصدام به‌عنوان کشوری تصویر می‌شد که مردمش از ورود آمریکا استقبال خواهند کرد و سقوط رژیم بعث، به‌سرعت راه را برای ساختن دموکراسی‌ای نمونه در منطقه باز خواهد کرد. اما مشکل اصلی، فراتر از اشتباه اطلاعاتی، در خطای راهبردی نهفته بود: آمریکا نه برای اشغال، بلکه برای پیروزی سریع آمده شده بود و نه برای اداره کشور و هیچ برنامه‌ای برای اعاده نظم نداشت.

پس از سقوط بغداد، آمریکا با واقعیتی مواجه شد که به‌کلی با تصور اولیه‌اش متفاوت بود. فروپاشی ساختار سیاسی عراق به‌جای ایجاد ثبات، زمینه را برای خلأ قدرت، تشدید شکاف‌های قومی و مذهبی، و رشد بازیگران غیردولتی فراهم کرد. ارتش اشغالگر، که گمان می‌کرد با از میان بردن رأس هرم، کل نظام را کنترل خواهد کرد، ناگهان خود را در برابر جامعه‌ای دارای شبکه‌ای از مقاومت‌های مسلحانه و غیرمسلحانه دید. از این لحظه به بعد، مسئله دیگر فقط شکست صدام نبود؛ بلکه پرسش اصلی این بود که آمریکا دقیقاً برای چه در عراق مانده است؟ برای مبارزه با القاعده؟ برای مهار ایران؟ برای ایجاد دموکراسی؟ برای حفظ تمامیت ارضی عراق؟ یا برای جلوگیری از فروپاشی کامل کشور؟ همین تعدد هدف‌ها، تصمیم‌گیری را فرسوده و مأموریت را مبهم کرد.

جنگ عراق به‌خوبی نشان داد که اشغال نظامی بدون برنامه سیاسیِ پس از اشغال، می‌تواند از خود جنگ نیز پرهزینه‌تر باشد. آمریکا توانست دولت صدام را در مدت کوتاهی ساقط کند، اما نتوانست نظمی پایدار جایگزین آن سازد. نتیجه، جنگی طولانی، فرسایشی و پرهزینه بود که نه‌تنها اعتبار آمریکا را کاهش داد، بلکه زمینه را برای بی‌ثباتی‌های بعدی، از جمله ظهور داعش، فراهم کرد. در واقع، آنچه به‌عنوان «آزادسازی» آغاز شد، به‌تدریج در چشم بسیاری از عراقی‌ها به اشغال و مداخله خارجی تعبیر شد؛ تغییری که بار دیگر شکاف میان ادراک خودی و واقعیت میدان را آشکار کرد.

افغانستان؛ طولانی‌ترین جنگ و شکست یک پروژه ملت‌سازی
جنگ افغانستان شاید روشن‌ترین نمونه از تبدیل یک عملیات محدود به یک مأموریت بی‌پایان باشد. پس از حملات ۱۱ سپتامبر، هدف آمریکا در نگاه نخست شفاف بود: نابودی القاعده و سرنگونی طالبان. این هدف، در مقایسه با جنگ‌های دیگر، از مشروعیت بیشتری برخوردار بود و در کوتاه‌مدت نیز موفقیت‌هایی سریع به همراه داشت. طالبان از قدرت کنار زده شد، شبکه القاعده ضربه خورد و تصور شد که مسیر برای شکل‌دهی به یک نظم جدید باز شده است. اما درست در همین نقطه، خطای بزرگ آغاز شد: مأموریت ضدتروریسم، به پروژه ملت‌سازی و دولت‌سازی تبدیل شد.

آمریکا گمان می‌کرد که می‌تواند در کشوری با ساختار قبیله‌ای، جغرافیای دشوار، تاریخ طولانی مقاومت در برابر اشغال خارجی و مناسبات پیچیده محلی، دولتی مرکزی، باثبات و دموکراتیک بسازد. این نگاه، بیش از آنکه سیاسی باشد، مهندسی‌وار و تکنوکراتیک بود. گویی با تزریق پول، آموزش نیروهای امنیتی، برگزاری انتخابات و طراحی نهادهای رسمی، می‌توان جامعه‌ای جدید خلق کرد. اما طالبان، برخلاف تصور اولیه، نه از بین رفت و نه ناپدید شد؛ بلکه بازسازی شد، با شرایط جدید تطبیق یافت و از خطاهای آمریکا بهره برد. در این میان، دولت مرکزی مورد حمایت واشنگتن نیز بیش از آنکه ریشه در جامعه داشته باشد، به سازه‌ای وابسته به حضور خارجی تبدیل شد.

بیست سال حضور آمریکا در افغانستان، نمونه‌ای کامل از جنگی است که از نظر نظامی ممکن است در مقاطعی موفق به نظر برسد، اما از نظر سیاسی فاقد افق پایدار است. خروج شتاب‌زده در سال ۲۰۲۱ و بازگشت سریع طالبان، نشان داد که قدرت اشغالگر حتی پس از دو دهه حضور، نتوانسته بنیانی ماندگار بنا کند. آنچه از این جنگ باقی ماند، نه یک دموکراسی پایدار، بلکه خاطره‌ای از فرسایش، هزینه و سرخوردگی بود.

درگیری با ایران؛ ورود به فاز تازه‌ای از همان الگوی قدیمی
درگیری جاری با ایران، که در رسانه‌ها به عنوان «جنگ نامحبوب» یاد شده، در صورت ادامه، می‌تواند به فصل تازه‌ای از همان الگوی تاریخی تبدیل شود. تفاوت این مرحله با نمونه‌های قبلی در آن است که ایران، برخلاف برخی دولت‌های هدف پیشین، نه یک ساختار فروریخته و شکننده، بلکه دولتی با ظرفیت‌های بازدارنده چندلایه، عمق راهبردی منطقه‌ای، تجربه طولانی در جنگ نامتقارن، و انسجام اجتماعی در برابر تهدید خارجی است. همین ویژگی‌ها باعث می‌شود که هرگونه تصور درباره مهار سریع یا فروپاشی آسان این کشور، حتی در منابع تحلیلی غربی، از همان ابتدا با تردید روبه‌رو باشد.

واشنگتن پیش از وارد شدن به چنین درگیری با ایران، برآوردهایش بر چند پیش‌فرض قابل‌بحث بنا شده است: نخست، کم‌برآوردی از توان دفاعی و سازگاری ایران؛ دوم، خوش‌بینی نسبت به همراهی داخلی ایرانیان با قوای مهاجم؛ سوم، تصور امکان کنترل دامنه درگیری؛ و چهارم، امید به اینکه فشار نظامی و تحریمی بتواند به‌تنهایی ایران را به تغییر رفتار بنیادین وادار کند. اما تجربه تاریخی نشان می‌دهد که چنین جنگ‌هایی غالباً از کنترل آغازکننده خارج می‌شوند. کمااینکه مشاهده شد ایران و متحدانش با استفاده از جغرافیای گسترده پیرامون خود، از خلیج فارس تا عراق و از تنگه هرمز تا محیط پیرامونی سرزمین‌های اشغالی، سطحی از هزینه و نااطمینانی ایجاد کند و جنگ از یک عملیات محدود برای آمریکا به یک بحران فرسایشی منطقه‌ای بدل شد.

مشکل اساسی آمریکا، همان ابهام همیشگی در هدف‌گذاری است. آیا هدف از فشار و درگیری با ایران، تغییر حکومت است؟ مهار برنامه هسته‌ای است؟ تضعیف نفوذ منطقه‌ای است؟ یا رسیدن به توافقی جدید و جامع؟ هر یک از این اهداف، ابزارها، زمان‌بندی و هزینه‌های متفاوتی می‌طلبد که آمریکا البته فاقد آنهاست. هنگامی که این اهداف روشن و اولویت‌بندی‌شده نباشند، جنگ یا فشار امنیتی، در مسیر فرساینده‌ای می‌افتد که نه پیروزی قاطع به‌دست می‌آورد و نه امکان عقب‌نشینی آبرومندانه را باقی می‌گذارد. این همان لحظه‌ای است که «سرگشتگی راهبردی» به اوج خود می‌رسد.

ریشه‌های ساختاری این الگو
این چرخه تکرارشونده را نمی‌توان فقط به خطاهای فردی سیاستمداران یا فرماندهان سیاسی-نظامی آمریکا نسبت داد. مسئله، عمیق‌تر و ساختاری‌تر است. نخست آنکه آمریکا به‌دلیل موقعیت ابرقدرتی، غالباً دچار نوعی اعتمادبه‌نفس نهادی می‌شود؛ اعتمادی که از تجربه برتری‌های گذشته تغذیه می‌کند و در نتیجه، به تحلیل واقع‌گرایانه از دشمن آسیب می‌زند. دوم، اهداف جنگی در سیاست آمریکا اغلب میان سطح نظامی و سطح سیاسی به‌درستی ترجمه نمی‌شوند؛ یعنی ارتش ممکن است برای شکست دشمن آماده شود، اما نظام سیاسی هنوز نمی‌داند پس از شکست دشمن چه باید بکند. سوم، آمریکا مکرراً زمینه تاریخی، فرهنگی، مذهبی و اجتماعی میدان نبرد را دست‌کم گرفته است؛ گویی هر جامعه‌ای را می‌توان با الگوی واحد اداره کرد. چهارم، اتکای بیش از حد به فناوری و ابزارهای پیشرفته، این تصور را می‌سازد که جنگ آینده شبیه جنگ‌های گذشته نخواهد بود، در حالی که رقیبان نامتقارن دقیقاً از همین وابستگی بهره می‌برند و جنگ را به میدان فرسایش، پراکندگی و خستگی تبدیل می‌کنند.

از این منظر، شکست آمریکا در جنگ‌های پس از ۱۹۴۵ صرفاً شکست‌های مقطعی نیست، بلکه نشانه یک مسئله عمیق‌تر در فهم ماهیت قدرت است. قدرت نظامی، هرچند برای آغاز جنگ ضروری است، اما برای پایان دادن موفق به جنگ کافی نیست. پیروزی واقعی زمانی حاصل می‌شود که توان نظامی در خدمت یک طرح سیاسی روشن، واقع‌بینانه و قابل‌تحقق قرار گیرد. هرجا این پیوند گسسته باشد، جنگ از ابزار سیاست به دام سیاست تبدیل می‌شود.

پیامدها؛ فرسایش اعتبار و دگرگونی تصویر آمریکا
نتیجه این الگوی تکرارشونده برای آمریکا، چیزی فراتر از هزینه‌های مالی و انسانی بوده است. در سطح جهانی، اعتبار آمریکا به‌عنوان قدرتی که می‌تواند نظم بسازد، به‌تدریج فرسوده شده است. در مسائل داخلی نیز، جنگ‌های طولانی و بی‌نتیجه، بی‌اعتمادی عمومی نسبت به مداخلات خارجی را افزایش داده‌اند. در ویتنام، عراق و افغانستان، تصویری که از سرباز آمریکایی در ذهن بسیاری از مردم محلی شکل گرفت، دیگر تصویر «آزادی‌بخش» نبود، بلکه تصویر «اشغالگر» بود. این تغییر ادراک، از حیث استراتژیک، شاید مهم‌تر از هر شکست نظامی باشد؛ زیرا مشروعیت اخلاقی و سیاسی مداخله را از میان می‌برد و هزینه استمرار حضور را بالا می‌برد.

در پایان می‌توان گفت که تاریخ جنگ‌های آمریکا پس از جنگ جهانی دوم، بیش از آنکه داستان پیروزی‌های پی‌درپی باشد، روایت یک ناتوانی مزمن در فهم محدودیت‌های قدرت است. آمریکا بارها وارد جنگ‌هایی شده که در آغاز، ساده، قابل‌کنترل و حتی ضروری به نظر می‌رسیدند، اما به‌دلیل ابهام در هدف، کم‌برآوردی از دشمن، و نادیده گرفتن بافت اجتماعی و تاریخی میدان، به بن‌بست‌های فرسایشی بدل شده‌اند. از کره تا ویتنام، از عراق تا افغانستان، و اکنون در نسبت با ایران، یک خط ثابت به چشم می‌خورد: جدایی ادراک خودی از واقعیت میدان نبرد. این شکاف ادراکی، هسته تراژدی تکرارشونده آمریکا است. تا زمانی که واشنگتن نتواند این شکاف را اصلاح کند و میان قدرت، هدف و واقعیت بیرونی توازن برقرار سازد، امکان تکرار همان سرنوشت در جنگ‌های آینده همچنان پابرجا خواهد بود.

تاریخ نظامی به‌روشنی نشان می‌دهد که پیروزی تنها از آنِ ارتشی بزرگ‌تر یا پیشرفته‌تر نیست؛ پیروزی از آنِ بازیگری است که بهتر از دیگران محدودیت‌های خود را بشناسد، هدفی متناسب با واقعیت‌ها تعریف کند و میدان نبرد را نه صرفاً با منطق زور، بلکه با منطق سیاست و ادراک بفهمد. از همین منظر، تجربه آمریکا نه فقط یک سلسله شکست نظامی، بلکه هشدار در مورد خطای ادراکی ساکنان دوره‌ای کاخ سفید است.

*محمدامین کشوری - کارشناس مسائل بین‌الملل

اخبار پیشنهادی
تبادل نظر
آدرس ایمیل خود را با فرمت مناسب وارد نمایید.
captcha
آخرین اخبار