باشگاه خبرنگاران جوان - سابقه رشادت و ایثار سردار سید مجید موسوی به همان روزهای پرالتهاب و سرنوشتساز دفاع مقدس بازمیگردد؛ روزهایی که هر تصمیم، مرز میان بقا و فاجعه بود.
این روزها، که اسم «سیدمجید نقطهزن» بر زبانها افتاده و خیلیها گوشبهفرمان صدایی هستند که از اقتدار میگوید، شاید کمتر کسی بداند پشت این نامها، چه خاطراتی از ایثار مردان موشکی ما پنهان شده است.
نام «سیدمجید موسوی» برای مردم امروز با دقت و قدرت گره خورده، اما ریشه این تصویر، به سالهایی برمیگردد که هنوز هیچچیز قطعی نبود جز خطر.
این روایت از کتاب مرد ابدی برشی واقعی از روزهاییست که در بحبوحه آمادهسازی یک موشک، حادثهای هولناک در سوله پادگان شهید منتظری اتفاق افتاد.
لحظهای که میتوانست پایان برنامه موشکی ایران باشد
آن روز در سولهشان در پادگان شهید منتظری، مشغول آمادهسازی موشک بودند. فریدون اسد بیگی بالای موشک بود و داشت نازل را میبست. مجید موسوی کنار موشک بود و مجید نواب منتظر بود تا بعد از بستهشدن نازل، مرحلۀ تزریق اکسید را انجام دهد. بهمحض اینکه خودروی اکسید را روشن کردند و اکسید از طریق شیلنگ روانه شد، ناگهان تمام جوشهای برنجی، خورده شد و اکسید شروع کرد به فوران! ظرف چند ثانیه اوضاع از دستشان خارج شد و فضای سوله را اکسید گرفت! طوری که دیگرکسی نمیتوانست در سوله بایستد. همه با وحشت از سوله بیرون دویدند! وحشتشان نه فقط از فوران اکسید، بلکه از وجود دو کلاهکِ مسلح در داخل سوله بود! انفجار آن دو سرجنگی، همۀ نیروهای موشکی، تجهیزات و سکویی را که داخل سوله بود، از بین میبرد و فاتحۀ موشکی در ایران خوانده میشد!
طهرانی مقدم: سنگ بزنید، شیشهها را بشکنید
پمپ بهشدت کار میکرد و فوران اکسید در همان لحظات اولیه روی مجیدها پاشیده و سروگردنشان را سوزانده بود! بچهها با اضطراب درهای سوله را باز کردند تا هوا تهویه شود، اما نمیشد! بخار اکسید بالا رفته بود و پایین، مایع اکسید بود که مرتب بخار از آن متصاعد میشد! هیچکس جرئت نمیکرد برگردد داخل سوله و وضعیت را جمعوجور بکند!
ـ بچهها! محض رضای خدا، سنگ بزنید شیشهها رو بشکنید!
حسن گفت و همه شروع کردند به سنگپرانی به شیشههای بالای سوله! او روحیهاش را نباخته بود. میگفت: «بچهها! تنها جایی که شیشه شکستن ثواب داره، همینجاس!»
بخار شروع به خروج از شیشههای شکسته کرد اما باید کسی دل به دریا میزد و میرفت تو!
روایت قهرمانی مجید موسوی و نواب
مجید موسوی و مجید نواب در همین فاصله لباس پوشیده، ماسک زدند و رفتند داخل سولهای که پر از دود بود و امکان نفسکشیدن نبود! ماشین هنوز روشن بود و جریان اکسید برقرار. مجید نواب میخواست برود پای تابلو اپراتوری کند اما اکسید میپاشید روی تابلو! به هر زحمتی بود پرید پشت ماشین و دنده را خلاص کرد و ماشین را خاموش. مجید موسوی هم در این لحظات سوپاپ را بست و منشأ فوران اکسید را خفه کردند. اما دیگر نفس خودشان هم بریده بود. باحال خفگی خود را به روشنای بیرون سوله رساندند. مجید نواب همان جا از هوش رفت. بچهها آنها را پای حوضی آوردند که مدتی پیش حاجآقا لشکریان ساخته بود. رویشان آب ریختند. ماسک را که از روی صورتشان برداشتند، دیدند فقط جایی که زیر ماسک بوده، سالم مانده است! کف دستها، سر، گردن و سینهشان با قطرات اکسید سوخته بود!
مجید موسوی و نواب با آمبولانس برای شلیک موشک میآمدند
هاشم بهسرعت آنها را به بیمارستان شهر رساند تا مداوا شوند. خدا آن روز باز هم لطف و عنایتش را شامل حالشان کرد و از خطری بزرگ بهسلامت گذشتند. مجیدها چند روزی به تهران رفتند برای استراحت، اما آنقدر نیروی تخصصی کم داشتند که در همان ایام هم بهمحض عملیات، آمبولانس دنبالشان میرفت و از تهران به منطقه میآورد تا موشک را برای پرتاب آماده کنند و باز برگردند خانه!
هیچگاه، عملیات موشکی بهخاطر کمبود یا عدم آمادگی نیروها متوقف نشد یا به تأخیر نیفتاد. فقط نقص و خرابی تجهیزات، گاهی کارشان را به تأخیر انداخت. اگر دنیا میفهمید ایرانیها با چه تعداد نیرو آن موشکها را شلیک میکند، متحیر میشد!
منبع: فارس