بیست روز میان امید و انکار گذشت؛ بیست روزی که همسر و دو فرزند شهید محمد قنبری چشم‌انتظار خبری از او بودند.

باشگاه خبرنگاران جوان - بیست سال از زندگی مشترکشان گذشته بود؛ بیست سالی که مژگان محمدی وقتی به آن نگاه می‌کند، می‌گوید هر لحظه‌اش بوی حضور مردی را می‌داد که تمام این سال‌ها «از خودش گذشته بود».

در این سال‌ها دو پسرشان بزرگ شدند؛ امیرحسین پانزده‌ساله و ایلیای ده‌ساله. خانه‌ای که زندگی در آن جریان داشت، اما هر بار که گوشی مژگان زنگ می‌خورد، دلش فرو می‌ریخت. شغل آقای قنبری از همان ابتدا شغلی نبود که بتوان نام «عادی» روی آن گذاشت.

روزی که از همان اول از شهادت گفت

روز خواستگاری، مردی روبه‌رویش نشست که بدون تعارف از زندگی‌اش گفت؛ از نظامی بودن، از خطرهای این مسیر و حتی از احتمال شهادت. همان‌جا توضیح داد که از هجده‌سالگی در کنار سردار رشید بوده و سال‌های جوانی‌اش در فضای مأموریت و خط مقدم گذشته است. مژگان همان روز فهمید مردی روبه‌رویش نشسته که مرزش با مرگ یا به تعبیر خودش، شهادت چندان دور نیست.

فرمانده حفاظت شهید شمخانی که می‌گفت دست‌پرورده سردار رشیدم

من تربیت‌یافته سردار رشیدم

سال‌ها گذشت و این پیوند عمیق‌تر شد. قنبری همیشه می‌گفت: «من تربیت‌یافته سردار رشیدم.» برای او، رابطه با سردار رشید تنها یک رابطه سازمانی نبود؛ بلکه چیزی شبیه رابطه پدر و پسر بود. بسیاری از ویژگی‌های اخلاقی سردار رشید در او هم دیده می‌شد؛ همان آرامش در سخت‌ترین شرایط، همان صلابت در تصمیم‌گیری و همان مهربانی پنهان پشت چهره‌ای جدی.

اما وقتی سردار غلامعلی رشید، فرمانده قرارگاه خاتم‌الانبیاء (ص)، به شهادت رسید، انگار بخشی از دنیای محمد قنبری فرو ریخت. در این نه ماه تمام، جمله‌ای را بارها تکرار می‌کرد: «من باید با آقا رشید می‌رفتم… حقم نبود جا بمونم.» این جمله بازتاب دل‌بستگی عمیقی بود که سال‌ها میان او و فرمانده‌اش شکل گرفته بود. بی‌شک قنبری از آن دست آدم‌هایی بود که شهادت را نه پایان، بلکه آرزو می‌دانست.

مسئولیتی که به شهادت گره خورد

پس از شهادت سردار رشید قرار بود مسئولیت فرمانده حفاظت سردار علی شادمانی به او واگذار شود. اما صبح همان روز که آماده شد برای آغاز کار برود، خبر رسید سردار شادمانی نیز به خیل شهدا پیوسته است. مدت یک ماه هم بود که مسئولیت سرتیمی حفاظت دریاسالار شهید شمخانی را برعهده گرفته بود.

روز حادثه، وقتی حمله به حوالی خیابان پاستور و محدوده بیت رهبری در خبرها منتشر شد، مژگان ماجرا را از طریق خبرگزاری‌ها دنبال می‌کرد. نام چند نقطه در گزارش‌ها آمده بود و یکی از آن‌ها همان جایی بود که قنبری در آن مأموریت داشت. همان لحظه دلش فرو ریخت.

فرمانده حفاظت شهید شمخانی که می‌گفت دست‌پرورده سردار رشیدم

انتظار در چشمان دو پسر

می‌گوید: «با شناختی که از آقای قنبری داشتم، می‌دونستم اگر حتی یه درصد زنده باشه، منو بی‌خبر نمی‌ذاره.» اما آن بیست روز، روزهایی طولانی میان امید و ناامیدی بود. اطرافیان می‌گفتند شاید آقا محمد زنده باشد، شاید خبری برسد. اما دل مژگان آرام نمی‌شد.

در این میان پسرها هنوز امیدوار بودند. امیرحسین و ایلیا هر روز می‌گفتند: «بابا زنده‌ست.» گاهی به در خیره می‌شدند، گاهی با کوچک‌ترین صدایی سراغ در می‌رفتند. مادر بارها آرام و با احتیاط گفته بود شاید بابا شهید شده باشد، اما بچه‌ها نمی‌توانستند این واقعیت را بپذیرند.

فرمانده حفاظت شهید شمخانی که می‌گفت دست‌پرورده سردار رشیدم

بیست روز بعد؛ تفحص از زیر آوار

بیست روز بعد، پیکر از زیر آوار تفحص شد. بدن سالم مانده بود، اما شدت انفجار به سر و صورتش آسیب جدی زده بود؛ آن‌قدر که قابل شناسایی نبود. انگشترهای در دستش تنها نشانه‌ای بود که هویت فرمانده حفاظت دریاسالار شهید شمخانی را مشخص کرد. کارت ملی‌اش نیز جداگانه پیدا شد؛ موج انفجار آن را چند قدم دورتر پرتاب کرده بود. وقتی خبر قطعی رسید، انگار خانه آرام‌آرام فرو ریخت. اما پس از رفتنش، نشانه‌هایی عجیب و در عین حال آرامش‌بخش برای خانواده باقی ماند.

روزی مژگان در اتاق نشسته بود و چشم‌هایش را بسته بود. ناگهان احساس کرد کسی روبروی او نشسته است. حضورش آن‌قدر واقعی بود که رو به خانمی که کنار او بود گفت: «برادرت اومده!» اما وقتی چشم‌هایش را باز کرد، کسی آنجا نبود.

وقتی شهید از ماجرای شهادتش به پسرش می‌گوید

چند روز بعد، برادرزاده همسرش خوابی دید. در خواب، شهید قنبری به او گفته بود: «برو به زن‌عموت بگو اون روز خودم اونجا کنارش نشسته بودم.»

امیرحسین، پسر بزرگ خانواده نیز خواب‌هایی دید که برای یک نوجوان عجیب بود. در خواب، پدرش آمده بود و آرام و با جزئیات، لحظه‌های شهادتش را برای او تعریف کرده بود؛ گویی می‌خواست با همین روایت‌ها دل پسرش را آرام کند.

آغوشی که در خواب ادامه داشت

در مراسم وداع نیز، وقتی امیرحسین از شدت گریه و خستگی کنار تابوت پدر لحظه‌ای به خواب رفت، در خواب دید پدرش او را در آغوش گرفته و می‌گوید: «بی‌قراری نکن… من کنارتم.» حتی نام یکی از همکارانش را هم گفته بود؛ همکار زنده‌ای که امیرحسین نمی‌دانست در مراسم حضور دارد. وقتی بیدار شد و اطراف را نگاه کرد، دید همان فرد دقیقاً همان‌جایی ایستاده که پدرش در خواب نشان داده بود.

روایت دیگری هم از خواب‌ها نقل شد. برادرزاده شهید دیده بود قنبری در کنار یکی از دوستان شهیدش ایستاده؛ همان همکاری که در حادثه بیت به شهادت رسیده و بدنش آسیب دیده بود. در خواب، قنبری گفته بود: «به بابات بگو حواسش به خانواده‌ش باشه.» گویی حتی پس از شهادت هم دلش از خانواده‌ها جدا نشده بود.

من یک فرشته از دست دادم

محمد قنبری متولد سال ۱۳۵۸ بود؛ از نسل بچه‌های انقلاب. دلبستگی عمیقی به امام حسین (ع) و امام رضا (ع) داشت؛ نه از آن عشق‌های معمولی، بلکه از آن پیوندهایی که انگار تمام زندگی انسان را در بر می‌گیرد.

روزهای تشییع در روستای آیت‌محله شهرستان جویبار و مراسم‌ها برای مژگان در هاله‌ای از ابهام گذشته است. حال او همه این سال‌ها و همه این داغ بزرگ را در یک جمله خلاصه می‌کند: «من یه فرشته از دست دادم.» فرشته‌ای که حالا دیگر در خانه حضور ندارد، اما ردّ حضورش هنوز در همه‌چیز باقی مانده است؛ در خواب‌ها، در خاطره‌ها و در دل دو پسری که هنوز بوی آغوش پدر را فراموش نکرده‌اند.

منبع: فارس

اخبار پیشنهادی
تبادل نظر
آدرس ایمیل خود را با فرمت مناسب وارد نمایید.
captcha
آخرین اخبار