ایثارگر،
نامی است که در بنرها میدرخشد
اما در راهروهای ادارات لنگ میزند.
ایثارگر،
کسی است که
ریهاش بوی گاز میدهد،
اعصابش با انفجار کوک شده،
و شبهایش هنوز خط مقدم است؛
اما روز که میشود،
باید برای بدیهیترین حقوقش
التماسِ مهر و امضا کند.
او را قهرمان میخوانند
اما وقتی نوبت درمان میرسد:
— «بودجه نیست»
— «کمیسیون تشکیل نشده»
— «بخشنامه عوض شده»
— «مسئولش رفته، بیا ماه بعد»
ایثارگر،
در آمار عدد است،
در سخنرانی ابزار،
و در واقعیت
مزاحمِ نظم اداری.
درد ایثارگر فقط زخم جنگ نیست؛
درد او فرسایشِ روزمره است:
دارویی که باید رایگان باشد اما «سهمیهاش تمام شده»
درمانی که باید فوری باشد اما «نوبت ندارد»
حقوقی که باید ترمیم شود اما «مشمول نمیشود»
وامی که باید جبران کند اما «ضامن رسمی میخواهد»
شغلی که حق اوست اما «اولویت با دیگری است»
درد او این است که
برای اثباتِ رنجی که در بدنش فریاد میزند
باید پرونده بسازد،
شاهد بیاورد،
و دوباره… دوباره… دوباره
آسیبش را بازگو کند.
و فاجعه از جایی شروع میشود که:
نهتنها به دردش نمیرسند،
بلکه مطالبهی غرامت از عاملان اصلی جنایت
در پیچوخم ترس، مصلحت، و بیارادگی
گم میشود.
ایثارگر قربانی شد
اما غرامت نگرفت؛
نه از دشمن،
نه از ساختار.
او ماند
و مجموعهای از «نمیشود»، «صلاح نیست»، «الان وقتش نیست».
این یعنی:
قربانیِ جنگ → قربانیِ بیعملی → قربانیِ فراموشی.
این متن نه ناله است،
نه خواهش،
نه درخواست لطف.
این اتهام است:
اتهام به بیتفاوتی،
اتهام به ترک فعل،
اتهام به مدیرانی که پشت میز سالم نشستند
و زخم را فقط در پرونده دیدند، نه در انسان.
والا همش حرفه جانباز ۴۵ درصد هستم هر چه پا به سن میگذاریم مشکلات جسمی بیشتر میشه
مشکلات مادی که دیگه به نداشتن و نپوشیدن و نخوردن عادت کردیم این چند ریال حقوق همش میره برا اجاره خانه و آب و برق و گاز
تو رو خدا عمرمون تمام شد یه فکری بکنید یا همش شعاره
جناب موسوی ضمن تبریک به شما،لطف کن به داد ما سربازان ۵درصد جانبازی برس،ما پامون لب گوره،عمری از ما گذشت اما ۷ساله برای چنتا امضا گرفتار شدیم،لطف کن برای ما سربازان بزرگی کن و کار ما را انجام بده،ممنونم
سلام من یک جانباز۱۰درصدهستم مدت ۱۹ماه درمنطقه جنگی بودم وازشما خواهش میکنم بابرجی هشت پانصدمیشتی من چکارکنم برجی ۲ملیون آب برق گاژهست وکدام ارگان تاحالا به من سرکشی کرده تشریف بیاریدببینیدججوری زندگی میکنم وهیچ کاری نمی تونم انجام بدم روزی ۱۰عددقرص اعصاب میخورم خواهشن رسیدگی کنییدشهرستان گوه چنار
من یه جانبازم
پنج شیش سالی میشه نه تنها ملاقاتی نداشتم
ماهی دو ملیون حقوق میدادن بهم که اونم با زن گرفتنم قطع کردن
گفتیم بابا این چه کاری بود
حالا که دوتا دختر دارم وصلش میکنن
دقیقا برعکس خیلی ریلکس گفتن یکسان سازی داره میشه برو بنیاد درخواست کمک معشیتی بده
اگه دهک یک۱ باشی وصل میشه
دهک یک بودم نشد
سلام نمیدانم بچ شکل بگویم هیچ وقت انشای خوبیهم نداشتم اماهمین بس که ایاازگرانهاخبرداریدچ سوال بیجایی ازجیب ماچه وقتی جایی کارت ایثارنشان میدم می گویندبرای ماهیچ.....باسیلی صورتمان راسرخ کرده ولی سفرکه خالیست چکنیم یاعلی
سلام آقای رییس جدید بنیاد شهید و امور ایثارگران تا الآن چندتا رییس عوض شده تاکنون هیچ اقدامی برای گرفتن غرامت جنگی ازعراق والمان انجام نشده لاعقل شما این کار رو انجام بده
سلام ما که الان چند سال هست که کسی سراغ ما رو نگرفته مادرم فوت شده بود ومن هم وام 50تومنی آماده بود ولی نمی دونم چکار کرده بود ن که بودجه نداشتن مدیرکل بهم گفت با درخواست شما را به تایید برسه گفتم جناب اگر این پول روکه ۸ماه گذاشتم به صندوق همسایه ها میدادم خیلی زودتر بهم وام میدادند اصلا درک نمیکنند که در چه وضعیتی هست جانباز حالا هر زمان شنگول باشند و چشم به پولی گوشه کنار داشته باشد از این حرف ها زیاد میزنن
ایثارگر،
نامی است که در بنرها میدرخشد
اما در راهروهای ادارات لنگ میزند.
ایثارگر،
کسی است که
ریهاش بوی گاز میدهد،
اعصابش با انفجار کوک شده،
و شبهایش هنوز خط مقدم است؛
اما روز که میشود،
باید برای بدیهیترین حقوقش
التماسِ مهر و امضا کند.
او را قهرمان میخوانند
اما وقتی نوبت درمان میرسد:
— «بودجه نیست»
— «کمیسیون تشکیل نشده»
— «بخشنامه عوض شده»
— «مسئولش رفته، بیا ماه بعد»
ایثارگر،
در آمار عدد است،
در سخنرانی ابزار،
و در واقعیت
مزاحمِ نظم اداری.
درد ایثارگر فقط زخم جنگ نیست؛
درد او فرسایشِ روزمره است:
دارویی که باید رایگان باشد اما «سهمیهاش تمام شده»
درمانی که باید فوری باشد اما «نوبت ندارد»
حقوقی که باید ترمیم شود اما «مشمول نمیشود»
وامی که باید جبران کند اما «ضامن رسمی میخواهد»
شغلی که حق اوست اما «اولویت با دیگری است»
درد او این است که
برای اثباتِ رنجی که در بدنش فریاد میزند
باید پرونده بسازد،
شاهد بیاورد،
و دوباره… دوباره… دوباره
آسیبش را بازگو کند.
و فاجعه از جایی شروع میشود که:
نهتنها به دردش نمیرسند،
بلکه مطالبهی غرامت از عاملان اصلی جنایت
در پیچوخم ترس، مصلحت، و بیارادگی
گم میشود.
ایثارگر قربانی شد
اما غرامت نگرفت؛
نه از دشمن،
نه از ساختار.
او ماند
و مجموعهای از «نمیشود»، «صلاح نیست»، «الان وقتش نیست».
این یعنی:
قربانیِ جنگ → قربانیِ بیعملی → قربانیِ فراموشی.
این متن نه ناله است،
نه خواهش،
نه درخواست لطف.
این اتهام است:
اتهام به بیتفاوتی،
اتهام به ترک فعل،
اتهام به مدیرانی که پشت میز سالم نشستند
و زخم را فقط در پرونده دیدند، نه در انسان.
ایثارگر صدقه نمیخواهد.
او حقِ ادا نشده میخواهد.
حقِ درمانِ بیمنت،
حقِ کرامتِ بیچانه،
حقِ جبرانِ بیبهانه.
اگر این درد گفته نشود،
تقدیسِ ایثار
به نمایش ریاکارانه تبدیل میشود.
و اگر گفته شود
اما پیگیری نشود،
نامش خیانت آرام است.
ایثارگر هنوز ایستاده؛
نه چون درد ندارد،
بلکه چون
دردش را بلعیده.
و وای به روزی که این سکوت
به مطالبهای جمعی بدل شود؛
آنوقت
دیگر هیچ بنری
کافی نخواهد بود.
مشکلات مادی که دیگه به نداشتن و نپوشیدن و نخوردن عادت کردیم این چند ریال حقوق همش میره برا اجاره خانه و آب و برق و گاز
تو رو خدا عمرمون تمام شد یه فکری بکنید یا همش شعاره
پنج شیش سالی میشه نه تنها ملاقاتی نداشتم
ماهی دو ملیون حقوق میدادن بهم که اونم با زن گرفتنم قطع کردن
گفتیم بابا این چه کاری بود
حالا که دوتا دختر دارم وصلش میکنن
دقیقا برعکس خیلی ریلکس گفتن یکسان سازی داره میشه برو بنیاد درخواست کمک معشیتی بده
اگه دهک یک۱ باشی وصل میشه
دهک یک بودم نشد